جلسه ی اولیا و مربیان اثر گذار

نتیجه ی اخلاقی

تصمیم گرفتم قبل از اینکه بچه ها برن تعطیلات عید برای اولیاشون یه جلسه دیگه بذارم و یه سری تکالیف جزئی بنا به دو دلیل بهشون بدم.اول اینکه :انیشتنام سوادشون نپره  ( الکل با این شدت نمی پره که درس ها می پرن)و دوم اینکه به این بچه ها بیش از حد فشار نیارن و تعطیلاتشونو با نوشتن مشق های زیاد خراب نکنن آخه با وجود اینکه تنها تکلیفی که هر روز براشون در نظر گرفتم و حتی بهشون یاد آوری هم نمی کنم ،نوشتن یک صفحه املای شب هستش  اما دارم هفته ای یک خودکار تموم می کنم حالا تصور کنین واسشون باید حتی شده یک بیت شعر یا یک جمله به عنوان بازخورد هم بنویسم....مثل : صد گل و صد ستاره       کارت نظیر نداره   یا   بارون دونه دونه   مشقت شده نمونه    آخ از دست راستین می گم از سه خط اول درس بنویسین در حالیکه یک صفحه کامل نوشته می گه خانوم یه صفحه دیگه بنویسیم؟ البته از طرفی هستند بچه هایی مثه ماهان  که همون سه خط رو می گن خانوم حال نداریم بنویسیم .

جلسه ی اولیا و مربیان شروع شده و دارم بهشون می گم که زیاد به بچه هاتون مشق ندین Whoop De Doo ، وقتی تو املاشون غلط دارن دعواشون نکنین  مخصوصا رو می کنم به مامان راستین که از همون جلوی در مدرسه بچه رو دعوا می کنه تا خونه Gnomeاما تازه این خوبه که مشکل از جایی شروع می شه که باباهه میاد خونه....feeling beat upاگه بدونین این بچه چه استرسی سر املا داره و اگه بدونین که من چه استرسی دارم وقتی دارم بهش املا می گم....خلاصه بعد از یک ساعت حرف زدن و گفتن اینکه مگه شما همیشه بیست می گرفتین که از بچه چنین انتظاری دارین و بعد شنیدن این جمله از زبان مادر راستین که  آخه باباش می گه اون زمان فرق می کرد الان ما تحصیل کرده ایم و با بچه مون خیلی کار می کنیم  پس باید بیست بشن ( تا یادم نرفته اینکه میانگین تحصیلات اولیای کلاسم به سوم راهنمایی هم نمی رسه ) و کلی منت و خواهش از طرف من که به جاش روی تربیت بچه تمرکز کنین کل کلاس به اتفاق به این نتیجه ی اخلاقی رسیدن که؟

 الف:کیفیت بهتر از کمیت است   ب :توجه به تربیت کودک حائز اهمیت است   پ:تحصیلات باعث پرورش و بلوغ تفکر می شود         ت: چوب پدر گل است و هر که نخورد خل است  Champagne  ج:همه ی موارد  

بله درست حدس زدید  همه هم زمان به این نتیجه رسیدند که : خانم معلم ،شما مامان خیلی خوبی می شین . یعنی همونی که مد نظرم بودا...

یادمه جلسه ی قبل هم وقتی داشتم می گفتم  بهتره واسه اینکه فرهنگ کتاب خونی رو به بچه ها یاد بدیم خودمون حتی شده سالی دو بار کتاب دستمون بگیریم و بخونیم تا بچه بدونه کتاب فقط واسه درس و مشق نیست  حتی چنتا کتاب از زویا پیرزاد و دسس پدس نام بردمو یه خورده از نوع نوشته هاشون گفتمو  و اینکه هر کتابی مارو با دنیای جدیدی آشنا می کنه و با زندگی ها وتفکرات جدید  که یه مادری اومد گفت خانم مرسی از راهنمایی تون یه سوال داشتم یعنی منو چنتا از مادرا داشتیم فکر می کردیم شما چه کرمی به پوستتون می زنین که اینقدر صافه... به جان خانم معلم اگه اغراق کرده باشم

شاید بهتر باشه روانشناسی رو ببوسم بذارم کنار برم  سمساری وا کنم .

 

تا بعد هورا.

 پی نوشت:یادم باشه یه پست کامل از امیر محمد بنویسم همین قدر بگم که آخرای جلسه بود و زنگ خورده بود که مامانش باهاش اومد پیشم و گفت خانم معلم این پسرم خیلی شمارو دوست داره اون عکسی که با بچه ها گرفینو هی می گیره بوس می کنه الان هی می گه به خانم بگو می خوام ببوسمش اجازه می دین؟یه نگاه کردم به امیر محمد تو چشاش اشک حلقه زده بود گفتم  بله حتما...بعد  یه بوس کردمش و اونم یه بوس آبدار بهم داد مامانش گفت اما خانم یه بدی داره تا هر شب دو سه تا نزنمش املا نمی نویسه.. دو تا زدم پشتش گفتم نه دیگه آبروی مارو بردی...

 

زپشک

وای یکی بیاد منو باد بزنه...

جدا حل کردن معادلات ده مجهولی،پختن بیف استراگانوف،خاک گیری یک آپارتمان ۳ طبقه،پریدن از ساختمان شونصد متری،تماشای شترمرغ در حال دویدن،گرفتن ست افتر شیو برای کسی که ۳۲۴ تا واسش از همون نوع اومده،تحمل جک های یک نوجوان حراف،غورت دادن آب بینی در جمعی که روت نمیشه فین کنی(شرمنده)،پریدن تو استخر ۶ متری اونم وقتی فقط شنا سگی بلدی بسیار  آسون تر از آموزش درس  عـ  معل جع   ع به انیشتنا است میگی نه بیا امتحان کن

بعد از استفاده از تمام فنون موجود،نمایش عروسکی،داستان سرایی،پانتومیم و شعبده بازی می پرسم خب گل پسرا یه کلمه بگین که یکی از نشانه های ع رو داشته باشه علی ـ معٌلم ـ عینک ـ عمروز....عدب...

ماهان بلا

در حالیکه سعی می کنم بهشون بفهمونم که از این به بعد نباید هر چیزی رو که می شنون فکر کنن با ع نوشته میشه که ناگهان حسین عربده می کشه...خودمو بهش می رسونم می گم مگه آدم جلوی یه بزرگتر داد می کشه؟شما جلوی پدر مادرتون داد می کشین؟اصلا درسته این کار؟همه...نه..خب من چقدر از شما بزرگترم؟؟؟( همه دارن با انگشت میشمارن....)ماهان با نگاهی موذیانه و لبخندی کج:خانم شما هزار سال بزرگترین...منو می بینی درحالیکه شدیدا عصبانی ام دارم از خنده می ترکم..می گم ماهان دندونام افتاده یا موهام سفیده..یا عصا دستمه...

ماهان یکی از اون بچه هاییه که خیلی نکته بینه...یه روز گفت خانم ساعت پرت و پلاست گفتم چرا؟....اشاره کرد به ساعت کلاس...دیدم ساعت خوابه...گفتم خب باید چند باشه؟می گه خانم زنگ آخر باید ۱۱ باشه....اه...؟؟؟؟

چند روز بود که امیر حسین (خ) غایب بود می گم بچه ها کسی ازش خبر نداره؟بچه ها به اتفاق:خانم خوکی گرفته...روز بعد بچه اومد...سرحال و شاداب...

زرشک

یهو علی میاد می گه خانم تو سر بچه ها زپشک...نه زرشک پیدا شده...در حالیکه رنگم شده گچ (از بس سر بچه ها رو ناز می دم) میرم خانم بهداشت رو میارم اول بچه های منو بررسی کنه....خدا رو شکر نه از زرشک خبری بود نه از شپش اما تو سر یه بچه کلاس سومی و کلاس پنجمی بود.اینجاست که یاد یه ضرب المثل میوفتم که اصلا باهاش موافق نیستم البته ها : مرگ خوبه....واسه همسایه. 

فعلا .

 

اوخی

سلام.

اوخی.....

بعد از ۵ روز تعطیلی بیدار شدن خیلی سخت بود با خودم گفتم زنگ اول املا نگم شاید بچه ها خواب آلود باشن...اما تا رفتم تو کلاس دیدم یکی از یکی سر حال تر و همه می گن خانم املا نمی گی...واقعا چقدر جویای دانش٬چقدر با پشتکار٬چقدر دانش آموزان فهمیده اصلا نفـــس...منم شرع کردم به گفتن املا از آسون به کمی سخت.همه خوب بودن به جز مجتبی که اصلا نیومده بود تا ببینم چند مرده حلاجه.

اوخی...

زنگ نقاشی که میشه علی خیلی غمش می گیره٬یا می گه دفتر نقاشی نیاورده یا می گه دفترش تموم شده یا هم خیلی محترمانه می گه خانم حوصله ی نفاشی نداریم...اما من که می دونم مشکل از کجاست سعی می کنم بهش کمک کنم تا چیزی واسه کشیدن پیدا کنه...می گم خب علی چیزی انتخاب کردی(یک ربع بیشتر نمونده به زنگ البته ها )میگه آره مامانمون واسمون دو تا خرگوش خریده جایزه ی کارنامه مونا یکیش سفیده که دختره یکیشم سیاه پسره..می خوایم اونا رو بکشیم.....خانم خرگوشامون اینقدر شیطونن همش سیاهِ می پره رو سفیدهِ...چرا خانم؟خانم معلم :

اوخی.....girl_to_take_umbrage2.gif

یه سوال البته برام پیش اومده البته چندان مهم نیستا اما یکی بهم بگه مگه حیوونا دوره ی گُشن خواهی ندارن که فقط یه ماه های خاصی از ساله؟؟؟؟خب این کارا دیگه چیه...یه روز رفتیم خونه ی یکی از بستگان گفتن همستر دارند زیبا٬ملوس٬با ادب٬گفتیم ببینیمشان..چشمتان روز بد نبیند آنقدر  دوتا همسترا بی جنبه بازی در آوردندن که گوشمان از شدت خجالت سرخ شد...از فامیلمان خواستیم که اگر امکان دارد ایندو را زیاد در ملاء عام نگهداری نکنن یا وقتی که زیاد فعال نیستن در معرض دید بگذارند که این فامیل خرسندمان فرمودند اینا کارشونه یه لحظه آروم ندارن.... بــــــــــــــــــــــــــله.

 اوخی.....

اصلا می دونین چیه دل و دماغ نوشتن ندارم آخه زنگ آخر بود که مجتبی در حالیکه شلوار کلاه قرمزی رو پوشیده بود به همراه باباش اومد واسه خدا حافظی...انتقالی گرفتن برن حوالی شیراز...من اصلا با باباش قهرم...با خودم قهرم..با بی پولی و این جور چیزا که باعث شد مجتبام با بغض خدافظی کنه و یه تیکه قلبمو با خودش بکنه ببره قهرم..اصلا با شما هم قهرم اگه واسه رفتن مجتبی بی تابی کنین....hysteric.gif

اوخی...

می گم مجتبی رفتی اونجا آبروی ما رو حفظ کنی ها هر شب املا بنویس...معلمتونم گفت کتابا باز حرف گوش کنیا...حتی از قبل بهم نگفتن ممکنه برن..تا حداقل یه چیزی بهش به عنوان یادگاری بدم فقط تونستم یه صفحه از اون عکس برگردونایی رو که واسش اخم می کرد و دست به سینه می نشستو به سقف نگاه می کرد رو بهش بدم...girl_cray2.gif

اوخی....connie_wimperingbaby.gif

با تمام وجودم از خدای مهربونی ها می خوام مجتبی رو در حمایت کامل خودش قرار بده و مجتبی های دیگه رو....

خب بسه دیگه...من چقدر بی جنبه ام..اه به اینم می گن خانم معلم...خوبه ۵ ماه بیشتر با بچه ها نیستم این طور بی قرارشون می شم...connie_43.gif

اوخی...connie_rockingbaby.gif

 

 

خانم معلم تنبل می شود

سلام.

تعطیلات هم تموم شد...متاسفانه اگرچه من با تمام وجودم ازش استفاده کردم Happy Dance یعنی هرجا من بودم یه بالش هم باهام بود .به این می گن استفاده ی بهینه.خلاصه به یه ریکاوری اساسی نیاز داشتم که به لطف این چند روز کمی سرحال  و البته تنبل شده ایم خدا به داد انیشتنام برسه...خانم معلمشون این طوری شده باشه دیگه وای به حال اونا امیدوارم حداقل آب بابا یادشون نرفته باشه...

باید فردا برم ببینم چه خبره...اول یه املا ی تپل واسه تعیین سطح ازشون می گیرم بعد مشقاشونو می بینم٬اگرچه دلم نیومد بهشون مشق بدم گفتم برن از تعطیلاتشون استفاده کنن .خب فکر کنم یه کم هم تو رودرواسی (رودربایستی) قرارشون داده باشم ٬گفتم اونقدی مشق بنویسین که احساس کنین دیگه خوب بلدین...Champagne

 

تا بعد connie_49.gif.

 

برج.....آزادی

خانم معلم نقاش می شود pokal.gif : 42 par 67 pixels.

تعریف از خود نباشه تعریف از خود نباشه روم به دیفار خدا هرچی هنر بوده در من نهادینه کرده از هنر اول گرفته تا هنر ششم و هفتم اما همه یه طرف ٬خط و نقاشی یه طرف Happy Dance یعنی عاشق خطم میشی hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.البته اگه ببینی.بله این طوریه که من زنگای نقاشی با اعتماد به نفس وصف ناپذیری اصرار دارم که حتما یه چیزی واسه انیشتنام بکشم.واسه همین تصمیم گرفتم یک نقاشی زیبا با گچ رو تخته بکشم ناگفته نماند که کلی هم در منزل تمرین کرده بودم به هر حال معلم باید آماده بره سر کلاس حالا هرچه قدر نقاشی آدم خوب باشه hugsmile1.gif : 45 par 24 pixels.نقاشیم که تموم شد گفتم بچه ها میدونین چی کشیدم؟ یکی گفت خروس؟یکی دیگه گفت الاغ  و تا اومد یکی دیگه حرفی بزنه دیگه نتونستم بچه هارو بیشتر از این منتظر بذارم و نام اثر هنریم که یک اسب بود  را فاش کردم  اما خداییش نمی دونم چرا دمش شبیه خروس شده بودhidingsmile.gif : 32 par 29 pixels..

بله داشتم می گفتم اما من که از رو نمی رم دیروز اومدم واسه بچه ها برج آزادی رو وصف کنم دیدم خیلی هاشون تا حالا تهران نرفتن پس کشیدمش که ناگهان ماهان می گه خانم برج آزادی کشیدی یا برج شلوار؟fansmiley.gif : 57 par 30 pixels.حالا مگه دیگه می تونم جلوی خندمو بگیرم می گم بچه ها همه یک دقیقه بخندید وقتی خنده تون تموم شد بریم سر درس. در همان حال که همه دارن ریسه می رن و کف زمین ولو شدن علی میگه خانم ما یه چیز خنده دار بگیم ؟می گم بگو؟می گه خانم یه بار بابا بزرگمون اینقدر ما رو قلقلک داد اینقد مارو قلقلک دار اینقد مارو قلقلک دار که ما اونو خیس کردیم (شکلک حالا دیگه یکی باید بیاد منو رسما از زمین جمع کنه)runaround.gif : 45 par 29 pixels.

علی و عهد نامه ی ترکمنچای 

با اینکه یک رب بیشتر از قولی که علی داده تا پسر ساکتی بشه و هی ازمیزش پانشه بیاد وسط کلاس نمی گذره می بینم که علی رفته ته کلاس داره برچسبای امیر حسین رو میشماره و چنتا از بچه ها رو هم جمع کرده تا نظر بدن کدوم برچسب قشنگ ترهpuppetsmiley.gif : 83 par 77 pixels..می گم علی قراردادمون باطل شد و تو زیر قولت زدی برچسبتو بیار پس بگیرم در حالیکه داره با یه دست می کوبه تو سرش و هی می گه واییییی واییییی می گه خانم معلم پس یه جوری بکن که جاش نمونه اخه مامانمون می کشه ما رو pinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels..

مجتبی و یه دل کوچولو اما بزرگ

چند روزی بود که می دیم مجتبی رو مامانش میاره اما باباش نیست آخه همیشه مجتبی و مامانش پشت موتور باباش می اومدن مدرسه یا می رفتن خونه.اتفاقا طی چند برخوردی که با باباش داشتم متوجه شدم که باباشم مثه اون یه دل مهربون و ساده ی روستایی داره.زنگ نقاشی بود که دیدم مجتبی اومده در گوشم می گه خانم بابای ما رفته خارج.میگم خب کجا ؟می گه شیراز می گم آهان خارج از این شهر منظورته؟می گه نه خارج دیگه خیلی دوره.می گم خب واسه چی رفته؟میگه رفته سر کار اونجا یه کارخونه ی یخچال سازیه رفته شبها نگهبانی heartshape1.gif : 46 par 30 pixels.تا یه ماه نمی تونه بیاد به قول علی اوخی...اوخی.... روز بعد می رم به مامانش می گم حالا که بابای مجتبی نیست اگه خدای نکرده مشکلی داشتین به من بگین که مجتبی در حالیکه رسما رو کول مامانشه  میگه خانم معلم بابام رفته زندان یه دفعه منو مامانش رو می بینی در حالیکه مامانش سعی می کنه خودشو جمع و جور کنه و من هم خودمو به نشنیدن می زنم مامانش میگه نه زندان چیه.مجتبی:خودت دیشب گفتی که...مامانش:رو به من نه دیشب تو اتاق تنها بودیم گفتم وای اینجا چقدر بدون باباش مثه زندان می مونه...اگرچه من دیگه پی این ماجرا رو نگرفتم اما می دونم اگه باباش زندان هم  باشه از سر نداریه و چک و این جور مسائل اما باز امیدوارم سر کار باشه و با دست پر و دل شاد برگرده.

تو کلاس داشتم املا ها رو صحیح می کردم که مجتبی میاد می گه خانم پنج شنبه تولدمه می گه خب می خوای تولد بگیری؟می گه:قراره بابام بیاد با خودش کیک هم بیاره....اما با اینکه هم من و هم مجتبی می دونیم باباش نمیاد اما بی صبرانه منتظر پنج شنبه ایم.دیروز ازش پرسیدم بلاخره تولد گرفتی؟با نگاهی به بیرون از کلاس اما یهو با لبی خندان گفت نه بابام نیومد اما این چهارشنبه ۲۲ بهمن میاد گفته یه عالمه چیز واسم گرفته حتی سی دی پینوکیو همون که دماغش بزرگ می شه هم گرفته.

واقع بعضی بچه ها رو می شه حتی با یه سی دی خوشحال کرد اما بعضی هارو با یه دنیا هدیه هم نه...به هر حال امیدوارم باباش زودی بیاد.

 

راستی واسه خالی نبودنه عریضه:

 گرگه میره خونه شنگول و منگول میگه من مادرتونم، شنگول میگه اگه راست میگی بگو ما خوشه چندیم؟:teehee2.gif : 33 par 31 pixels.

باید برم پیک هفته ی بچه ها رو درست کنم فعلا خداپچsnyting.gif : 126 par 33 pixels..

 

ق مثل...قلب

اسم درس امروزمون همکاریه...نگاه کنین به نگاره...آزاده قندان را پر از قند می کند.

مادر قاشق و بشقاب را می شوید.پدر قوری و استکان را به اتاق می برد.

                                                                                              قـ    ق 

خانم معلم:خب پس چه صدایی رو داریم یاد می گیریم؟انیشتن ها:ن؟ب؟ش؟آهان م!خانم معلم:

صدای ق. ق مثله:قندان-قند-بشقاب و  قـلب...

علی :خانم ما یه مثال بزنیم؟خانم معلم:آفرین !بگو.

علی: ضربان قلب من تند می زنه                     می خواد آروم بزنه....

کلاس:  .

خانم معلم:(هیچ شکلکی که گویای قیافه ی خانم معلم باشد پیدا نشد،این قسمت را به تخیل خواننده واگذار می کنم...)

 

موضوع علوم این بود که آب و هوای همه جا یه جور نیست و از آنجایی که می خوام دید انیشتنامو وسیع کنم اصولا تو همه ی درسا از کشورای دیگه هم مثال میارم و می گم الان که اینجا روزه آمریکا شبه و از این جور چیزا (حتی یه بار پویا  ازم خواست پرچم آمریکا رو براش بکشم)خلاصه ...چند وقتیه که دارم سعی می کنم به بچه ها یاد بدم  جدا از والدینشون بخوابن...براشون توضیح می دم که بچه ها تو آمریکا از همون اولین روزی که به دنیا میان تنها می خوابن...که ابوالفضل د میگه:خانم معلم شما آمریکا به دنیا اومدین؟.

 

علی اومده می گه:خانم معلم یه چیز بگیم مارو دعوا نمی کنی؟خانم معلم :نه مگه من الکی هم دعوا می کنم؟

علی:الان چند روزه بعد از مدرسه منو امیرمحمد و حسین میریم آیفون یه خونه ای رو می زنیم فرار می کنیم19.

خانم معلم: خب چرا؟

علی:آخه خروس حسین رفته تو حیاط اونا اما نمیدنشLaie 22.

خانم معلم:خب؟whistling

علی:هیچی دیگه دیروز قبل از اینکه زنگ بزنیم یه پیر زنه درو وا کرد تا خونمون دنبالمون کرد...شانس آوردیم مامانمون نبود. فکر کنم مارو از تو ایفون میدید اما ما هم دیگه تصمیم گرفتیم  فردا بعد از مدرسه نریم اونجا زنگ بزنیم.

خانم معلم :آفرین پسرا.این درسته.

علی:خانم غروب بریم بهتر نیست؟این جوری فکر نمی کنه ماییم.هوا هم تاریکه نمی تونه ما رو ببینه.

 

بازرس و دانش آموزان انیشتنم

یک هفته بود که در حالت آماده باش بودم و از آنجا که من هم تازه کــــــــــــــــــــــــــــــــار  کلی سعی  می کردم آنقدر پرفکت باشم که کسی نتواند خدای نکرده خرده ای از من بگیرد اما از آنجا که ما هرچه قدر از خودمان مطمئن باشیم از این دانشمندان کوچک چه کسی جرات می کند مطمئن باشد!بماند .

داشتم می اومدم تو کلاس دیدم بازرسیـــــــــــــــــــــــــــین از اداره اومدن میام  می گم بچه ها امروز بازرس قراره بیاد پس تا اونجا که می تونین آبروی من و خودتون رو حفظ کنین.یه دفعه علی پا میشه میاد دست به کمر می گه:خانم معلم اگه آقای بازرس بیاد یه حرفی به شما بزنه یا یه حرفی به ما...این مشتو میبینی میزنم زیر چونه اش... و در حالیکه داره تو هوا مشت و لگد می زنه میگه :خانم معلم تو که منو میشناسی...حالا منو میبینی  هر لحظه بازرسا ممکنه برسن. زودی سر و صدا رو می خوابونم می گم همه ریاضی ها باز،کیسه ی حساب تو گردن(کیسه ی حساب کیسه ایست پارچه ای که توش تعدادی دکمه و نی و یک خمیر بازی  است تا از طریق آن جمع و تفریق را به این دانشمندان یاد دهم البته اینو خودم درست کردم   خب البته تو کلاسای ضمن خدمت یاد دادن اما همه که درست نکردن...).بله داشتم می گفتم آخرای زنگ بود که ۴ نفر از  بازرســــــــــــــون اومدن تو کلاس...آقای بازرس:خب بچه ها سلام.اینا چیه تو گردنتونه  بچه ها: کیسه ی حساب .بازرس:خب واسه چه کاریه؟بچه ها:بازی....خانم معلم:بازی و...و... خانم معلم: ریاضی. بازرس:آفرین خب بچه ها بگین ببینم آخرین باری که بیست گرفتین کی بود؟بچه ها:QuestionQuestionQuestionQuestionQuestionQuestionQuestionQuestionQuestion

خانم معلم  :آقای بازرس ما توصیفی هستیم و نمره نداریم.آقای بازرس:او بلـــــــــــــــه داشتم شمارو امتحان می کردم ببینم چقدر حضور ذهن دارین  .(البته در انیشتن بودن بچه های من که شکی نیست اما اگه راستشو میخواین باید اعتراف کنم که روز قبلش من املای سختی به بچه ها گفته بودم و به جز دو نفر کسی نتونسته بود بی غلط بنویسه یا به زبون خودشون بیست بگیره و از قضا اون روز هم اون دو نفر غایب بودن و بچه ها هرچی فکر می کردن یادشون نمی اومد که کی بیست گرفتن Happy Dance).

بازرسا که رفتن  علی میگه خانم معلم..بازرسا خیلی مهربون بودن که می گم چطور مگه؟میگه آخه درس نپرسیدن.

 

چند روزی بود که مجتبی خیلی اذیتم می کرد در واقع اذیت که نه از دیوار راست بالا میرفت.زنگ که می خوره مامانش هراسان میاد تو کلاس می گه خانم معلم مجتبی خوب بود؟خانم معلم:بهتره یه نگاهی به قیافش بندازین .مامانش یه نگاهی به گل پسرش که الان دیگه رسما بالای نیمکته و داره کیف بچه ها رو پرت می کنه پایین نگاه می کنه یه نگاه به من میگه: دیوونتون کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه چند روزه تا قرصشو میندازم دهنش تف می کنه بیرون...خانم معلم: خانم ،جان مادرت،جان هرکی دوست داری،به هرکی که می پرستی،به هرچی که اعتقاد داری این قرصو با مایعات فراوان بده بهش...اصلا تو آب حل کن بده بهش...تو غذاش بنداز....فقط تو این قرصو بهش بده .

می دونین عاشق کدوم حرکت مجتبی ام؟وقتی دعواش می کنی اخماشو که می کنه تو هم،چشاشو تنگ می کنه بعد با همون حالات منو یواشکی  و خیلی جدی نگاه می که.

هرچی از هوش این بچه بگم کم گفتم.زنگ ریاضی ـمجتبی داره از سر و کول بچه ها بالا میره ـ خانم معلم:خب مجتبی بگو ببینم ۷ منهای یک چی میشه:مجتبی (در حالیکه لباش تا بنا گوش بازه):صدو پنج خانم معلم:آفرین پسرم باشه پس تو دفتر نمره بنویسم مجتبی گفت ...مجتبی نه نه....شیش.حالا ممکنه بپرسین این چه ربطی به هوشش داره...کسی می تونه جوابی به این پرتی بده که درستشو بدونه حالا بیا روزی که تصمیم گرفته بذارتت سر کار مگه جواب می ده اینقدر می پیچونه که آخر بیخیال جواب می شی.

 

داشتم درس پ رو می دام به علی می گم یه چیزی بگو که توش پ داشته باشه.

میگه: کفش .می گم کفش پ داره؟Whoop De Doo. می گه: خب کفپـــــــــــــــــــــــش  بعد شما بگین  بچه هام با هوش نیستن.

.

مری کریسمس

قبل از هرچیزی سلام و کریسمس مبارک  

راستی هدیه ما یادتون نره .

به زودی با پستی جدید خواهم آمد ( خودم بیشتر واسه نوشتنش شوق دارم اما کمی تا قسمتی بسیار busy می باشم....چی گفتم  ؟).

فعلا .

 

راستین اینگلیش

خوشبختانه بچه های باهوشی دارم و سر زنگ املا زیاد اذیتم نمی کنن البته بعد از اینکه هر کلمه رو ده بار تکرار کردم و سه بار بخش کردم و شش بار صدا کشی کردم و آخر سر رو تخته نوشتم .

به هر حال زنگ املا که میشه من غمم می گیره و بعد اون هم باید دو سه تا چای بخورم تا کمی صدام از خروسک در بیاد اما اون چیزی که برام خیلی حائز اهمیته حساسیتیه که بعضی از بچه ها سر اینکه املاشونو بیست بگیرن دارن.اگرچه شونصد باری واسشون توضیح دادم که ما توصیفی هستیم و دیگه نمره نداریم و با اینکه دو بار واسه اولیا ها جلسه گذاشتم و بیست و هشت بار تو راه برگشت دیدمشونو گفتم که ما نمره نداریم اما باز میان میگن پسرم بیست شد؟  از اون طرف هم بچه ها:خانم بیست می شیم؟ .اما همه یه طرف،راستین یه طرف .خدا نکنه یه غلط داشته باشه  آدمو کلافه می کنه. یه بار بهش گفتم:عزیزم،پسر گلم،وروجکم آخه گریه چرا می کنی مگه آدم همیشه باید بیست بگیره خب میشه اینطوری اشتباهاتمون رو بفهمیم و درستشون کنیم.تو زندگی که نمی تونیم همیشه بی غلط باشیم.اشکال نداره.دیگه گریه نکن.راستین:نه خانم نمیشه باید بیست می شدیم!من:خب چرا؟از اینکه درس رو خوب یاد نگرفتی نگرانی؟نگران نباش دوباره برات توضیح می دم؟راستین :نه خانم واسه این نیست.من:خب دیگه چه چیز مهم تری وجود داره؟راستین:بابامون گفته هر یه بیستی که بیاری دو هزار تومن بهت می دم ! بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله حد اقل فهمیدیم که بالاخره علم بهتر است یا ثروت!  .

راستین سه روز غایب بود وقتی اومد از مادرش پرسیدم چرا راستین نیومده بود حالش که خدای شکر خوب بود.مامان راستین:خانم معلم شما که غریبه نیستین رفته بودیم تهران،سفارت انگلیس ببینیم کارمون جور میشه بریم انگلیس زندگی کنیم؟

از اون روز تا حالا دارم سعی می کنم از راستین یک نخبه بسازم تا وقتی به نمایندگی از ما ایرانیان به انگلیس رفت و مخصوصا وقتی ازش پرسیدن: هو واز یور فرست تیچر؟ آبرویمام حفظ شود  .

 

 

علی.مجتبی.خانم معلم

تو کلاس در حال درس دادن صدای ز  هستم  و کلی زمان صرف کردم تا بهشون یاد بدم که موقع یاد گرفتن درس جدید باید ساکت باشن.  تو همین مابین یهو می بینم میز و صندلی و علی و کتاب و کیفش همه نقش زمین شدن .می گم علی چی داری می کنی در همون حالی که روی زمین ولو شده خیلی جدی دستشو می ذاره زیر چونه اش می گه خانم جان دادیم.

برای اینکه بتونم علی رو رو صندلیش بشونم تا حالا ترفند های مختلفی رو امتحان کردم.مثلا یه روز اونو گوشه ی دیوار نشوندم و یه بچه ای که هرگز از جاش بلند نمیشه رو کنارش نشوندم تا سدی باشه برای رسیدن به اهداف علی اما دیدم که چند بار زد و خورد پیش اومد و چند بار هم علی از روی سر بچه رد شد و بلاخره خودشو به من رسوند.

کلا علی عاشق اینه که از هر چیزی سر در بیاره.هرکی نقاشی می کشه اول علی باید ببینتش و بگه اوخـــــــــــــــــــــــــــی.هرکی پاک کن جدید می خره اول علی باید ببینتش و بگه اوخـــــــــــــــــــــــــی  (البته اگه راستین قبلا اونو از بچه نگرفته باشه و با پاک کن کهنه اش که نای پاک کردن نداره عوضش نکرده باشه.)خلاصه اگه یه روز علی نیاد ،کلاس سوت و کوره . Night 

مجتبی هم که در دعوا سرقفلی میده.اومدم تو کلاس می بینم چنتاشون لپها گل انداخته٬ مو ها  خیس عرق  و چشمها  همه گریان. میگم چی شده و در حالیکه هر ۲۰ نفر  می خوان جواب بدن میگم مجتبی چی شده؟اخماشو می کنه تو هم میگه هیچی خانم علی گفت برو با ابوالفضل دعوا بگیر خب!ما هم رفتیم.  می گم یعنی هرکی بگه برو دعوا باید بری؟میگه پس چی!  می گم خب اون ۴ تای دیگه چرا گریه می کنن؟میگه آخه ابوالفضل رفت اونا رو آورد منم رفتم کلاس پنجمی ها رو آوردم!

اما این جوری به مجتبی نگاه نکنین بذارین از روزی بگم که مهدی (پ) اونقدر تو کلاس حرف زده بود و سر صف بچه ها رو زده بود که دیگه از کاراش خسته شده بودم و کشیدمش بیرون گفتم بچه ها با این دانش آموزی که حرف خانم معلم رو گوش نمیکنه چی کار کنم؟ (اصولا اصل دموکراسی رو رعایت می کنم و ازشون نظزخواهی و حتی رای گیری هم می کنم) ماهان در حالیکه تو کلاس داشت نخود می خورد گفت بزنش خانم  .راستین  در حالیکه تازه یه برچسب ازش به خاطر شلوغ بودنش پس گرفته بودم گفت بگو باباشو بیاره مدرسه  .علی که داشت یواشکی لقمه شو می خورد با دهان پر گفت ببرش کلاس پیش دبستانی ها تا تو کلاس نشستن رو یاد بگیره .حتی پویا که اصولا کم حرفه گفت بندازش تو دستشویی مدرسه و راستین دوباره گفت ببرش دفتر پیش خانم مدیر اما مجتبی تنها کسی بود که گفت نمیشه خانم ببخشیش؟ girl_pinkglassesf.gif

هرچی از مهربونی این بچه بگم کم گفتم.یه روز دیدم تو راهرو دعواست.از کلاس رفتم بیرون دیدم  آقای ناظم و آقای پرورشی مجتبی رو گرفتن نمیذارن بره نمازخونه و مجتبی دست و پا میندازه و فریاد می کشه...از اونجایی که دانش آموزامو بچه های خودم میدونم و دوست ندارم کسی بهشون چپ نگاه کنه میرم میپرسم چی شده؟مجتبی در حالیکه اخم کرده دستاشو می بره بالا میگه می خوام برم نماز نمی ذارن خانم معلم.آقای ناظم میگه کلاس اولی ها نمی تونن برن اونجا .میگم خب چرا می خوای بری؟سرشو میندازه پایین از چنگ آقای ناظم میاد بیرون میاد دم گوش من با صدای آروم می گه آخه حال عزیزمون خوب نیست می خوام براش دعا کنم.

از بس ماهان نخود می خوره آدم هوسش میگیره   و من فقط نخود مدرسه رو که سفت و ریزه دوست دارم.یه زنگ تفریح به مجتبی پول میدم تا بره از بوفه واسم نخود بخره .از قضا اون روز بارونی بود و کلاس اولی ها واسه اینکه سرما نخورن اجازه نداشتن از کلاس بیان بیرون.   چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم آقای ناظم داره مجتبی رو هل میده تو کلاس و مجتبی هم در حالیکه ابروهاش گره خورده با سر میره تو شکم آقای ناظم و هی رو می کنه به من می گه:خانم معلم این نمیذاره نخود بخرم و در حالیکه آقای ناظم همچنان داره سعی می کنه اونو تو کلاس بندازه میگه نخــــــــــــــــــــــــــود تعطیل.حالا من میگم مجتبی !نخود نمی خواد بیا حالا مگه این بچه کوتاه میاد خلاصه چیزی نمومده بود که همه بفهمن خانم معلم هوس نخود کرده    .

 علی میاد کنار میزم می پرسه خانم زنگ چندمه می گم زنگ آخر.دستشو میندازه زیر چونه اش و خودشو میندازه رو میز می گه خانوم ما می خوایم از فردا لهاب دشکمون رو بیاریم اینجا بخوابیم.می گم چرا علی؟می گه آخه شما رو خیلی دوست داریم.البته از اول شما رو دوست نداشتیم ها قبل از اینکه شما بیاین من و راستین با هم قرار گداشتیم بریم کلاس روبرو پیش معلم پیش دبستانیمون اونجا بمونیم ـ و در حالیکه الان کاملا منو بغل کرده و هی داره دستامو می بوسه می گه:حتی گریه هم کردیم اما الان شما رو خیلی دوست داریم  .

اصولا عادت علی اینکه وقتی زنگ می خوره میاد منو محکم بغل می کنه و دستامو می بوسه و بعد اون وقت دیگه باید یکی بیاد منو از زیر دست و پای دیگر دانش آموزا که دارن به سمتم حمله می کنن تا منو ببوسن نجات بده و این در حالیه که علی نمی ذاره اونا بیان طرفم و بدونین که چه جنگی میشه و ما کی سلامت از کلاس میایم بیرون  .