تابستان بي تكليف

رفته بودم جايي مهموني كه چشمم به يكي از بچه هاي كلاس اولي افتاد كه از قضا تو مدرسه ي خودمون اما شيفت مقابل درس مي خوند اما از اونجا كه اصلا خوشم نمياد از بزرگترايي كه تا چشمشون مي خوره به بچه ها شروع مي كنن به سوال طرح كردن سعي كردم بي خيال شم به خصوص كه خودم هم خاطرات خوبي در اين زمينه نداشتم يعني راستشو بخواين يه دايي دارم كه وقتي خونه ي خواهر زاده ها و برادر زاده هاش زنگ مي زنه و شمارش رو آيدي كالر مي افته گوشي تلفن عين بمب ساعتي تو هوا واسه ديگري پرت ميشه استرس.راستش بچه كه بوديم تا ما رو ميديد جلوي خاله و عمو و ننه و بابا براش فرق نمي كرد كه همين جوري شروع مي كرد به طرح معماهايي كه خدا مي دونه از كجا پيداشون مي كرد .مثلا دو تا ميخ كه شبيه علامت سوال بودن و تو هم رفته بودن رو مي دادكه مي بايستي با فكر كردن درشون مياوردي و اگرچه مي دونستيم هركول هم باشيم نمي تونيم با قدرت درشون بياريم ها اما وقتي فكر كار نمي كرد كبود ميشديم از بس زور مي زديم اما اون تو چشم بر هم زدني درشون مي آوردابله يا 4 تا چوب كبريت مي داد مي گفت باهاش 5 تا مربع بسازين و از اين جور چيزا يا اگه خيلي ديگه باهات خوب بود ازت پايتخت هندوراس يا قرقيزستان رو مي پرسيد و ما هم بدتر از هويج فقط نگاش مي كرديم.بله داشتم مي گفتم. خلاصه اينكه با تمام اين تعاريف با خودم گفتم حالا يكي دو تا سوال آسون كه اشكالي ندارهYatta البته نه اينكه اصلا خواسته باشم خانم معلمشونو محك بزنما...نه ...(( خدا كنه اگه كسي خواست با پرسيدن سوال از انيشتنام منو محك بزنه شانس آورده باشم و امير محمد و امير علي و آرين اونورا نباشن)) كه از پرسيدن سوالات آسون شروع كردم يهو ديدم دارم كم كم ازش فيثاغورس مي پرسم.از بس بلد بود بچه همه رو...بهش مي گم خب چي بپرسم ازت كه بلد نباشي؟girl_cray2.gifرو مي كنه به من و در حاليكه سرش پايينه و چشاشو تا ابروهاش بالا كشيده مي گه:بعيد مي دونم بتوني چيزي پيدا كني آخه خانم معلم مون كتاب تابستانه بهمون داده..منو مي بيني همين جوري راست راست پاشدم اومدم خونه بدونه اينكه به انيشتنام كــــــــــــــــــــــــتـــــــاب تابـــــــــــــــســــــــــــــــتــــــــــــــــــانه بدم  حالا اگه برن معتاد بشن من چي كنم...اگه علي با امير محمد وحسين واسه فان برن دزدي چي؟اگه ماهان از بس بي حوصله بود رفت پاي ما.هواره و يهو  اشتباهي.... اشتباهي ها دستش رفت رو يه كانال كه رمز چهار تا صفر داشت و اونم مي دونست چي...وقت تماماگه اگه راستين نرفت انگليس جاش از صبح تا بوق سگ رفته سوني بازي كنه چي...

 

پي نوشت:مي دونين چيه دلم واسشون تنگ شده.

پي پي نوشت:پايتخت هندوراس :تگوسي‌گالپا  و پايخت قرقيزستان :بيشكك مي باشد.

 

دل نوشته

دیشب خواب مجتبی رو دیدم

خواب کلاسو

خواب یک یک دانش آموزامو

ای وای داره دلم واسه انیشتنام تنگ می شه و دیگه شاید نبینمشون

ای وای راستی دلم برای شیطنتاشون لک زده ها...