ق مثل...قلب
مادر قاشق و بشقاب را می شوید.پدر قوری و استکان را به اتاق می برد.
قـ ق
خانم معلم:خب پس چه صدایی رو داریم یاد می گیریم؟انیشتن ها:ن؟ب؟ش؟آهان م!خانم معلم:
صدای ق. ق مثله:قندان-قند-بشقاب و قـلب...
علی :خانم ما یه مثال بزنیم؟خانم معلم:آفرین !بگو.
علی: ضربان قلب من تند می زنه می خواد آروم بزنه....
کلاس:
.
خانم معلم:(هیچ شکلکی که گویای قیافه ی خانم معلم باشد پیدا نشد،این قسمت را به تخیل خواننده واگذار می کنم...)
موضوع علوم این بود که آب و هوای همه جا یه جور نیست و از آنجایی که می خوام دید انیشتنامو وسیع کنم اصولا تو همه ی درسا از کشورای دیگه هم مثال میارم و می گم الان که اینجا روزه آمریکا شبه و از این جور چیزا (حتی یه بار پویا ازم خواست پرچم آمریکا رو براش بکشم)خلاصه ...چند وقتیه که دارم سعی می کنم به بچه ها یاد بدم جدا از والدینشون بخوابن...براشون توضیح می دم که بچه ها تو آمریکا از همون اولین روزی که به دنیا میان تنها می خوابن...که ابوالفضل د میگه:خانم معلم شما آمریکا به دنیا اومدین؟
.
علی اومده می گه:خانم معلم یه چیز بگیم مارو دعوا نمی کنی؟خانم معلم :نه مگه من الکی هم دعوا می کنم؟
علی:الان چند روزه بعد از مدرسه منو امیرمحمد و حسین میریم آیفون یه خونه ای رو می زنیم فرار می کنیم
.
خانم معلم:
خب چرا؟
علی:آخه خروس حسین رفته تو حیاط اونا اما نمیدنش
.
خانم معلم:خب؟![]()
علی:هیچی دیگه دیروز قبل از اینکه زنگ بزنیم یه پیر زنه درو وا کرد تا خونمون دنبالمون کرد...شانس آوردیم مامانمون نبود. فکر کنم مارو از تو ایفون میدید اما ما هم دیگه تصمیم گرفتیم فردا بعد از مدرسه نریم اونجا زنگ بزنیم.
خانم معلم :آفرین پسرا.این درسته.
علی:خانم غروب بریم بهتر نیست؟این جوری فکر نمی کنه ماییم.هوا هم تاریکه نمی تونه ما رو ببینه.
و در حالیکه داره تو هوا مشت و لگد می زنه میگه
:خانم معلم تو که منو میشناسی...حالا منو میبینی
هر لحظه بازرسا ممکنه برسن. زودی سر و صدا رو می خوابونم می گم همه ریاضی ها باز،کیسه ی حساب تو گردن(کیسه ی حساب کیسه ایست پارچه ای که توش تعدادی دکمه و نی و یک خمیر بازی است تا از طریق آن جمع و تفریق را به این دانشمندان یاد دهم البته اینو خودم درست کردم
خب البته تو کلاسای ضمن خدمت یاد دادن اما همه که درست نکردن...
).بله داشتم می گفتم آخرای زنگ بود که ۴ نفر از بازرســــــــــــــون اومدن تو کلاس...آقای بازرس:خب بچه ها سلام.اینا چیه تو گردنتونه بچه ها: کیسه ی حساب
.بازرس:خب واسه چه کاریه؟بچه ها:بازی....خانم معلم:بازی و...و...
خانم معلم: ریاضی. بازرس:آفرین خب بچه ها بگین ببینم آخرین باری که بیست گرفتین کی بود؟بچه ها:
:او بلـــــــــــــــه داشتم شمارو امتحان می کردم ببینم چقدر حضور ذهن دارین
.(البته در انیشتن بودن بچه های من که شکی نیست اما اگه راستشو میخواین باید اعتراف کنم که روز قبلش من املای سختی به بچه ها گفته بودم و به جز دو نفر کسی نتونسته بود بی غلط بنویسه یا به زبون خودشون بیست بگیره و از قضا اون روز هم اون دو نفر غایب بودن و بچه ها هرچی فکر می کردن یادشون نمی اومد که کی بیست گرفتن
).
:بهتره یه نگاهی به قیافش بندازین
.مامانش یه نگاهی به گل پسرش که الان دیگه رسما بالای نیمکته و داره کیف بچه ها رو پرت می کنه پایین نگاه می کنه یه نگاه به من میگه: دیوونتون کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه چند روزه تا قرصشو میندازم دهنش تف می کنه بیرون...خانم معلم:
خانم ،جان مادرت،جان هرکی دوست داری،به هرکی که می پرستی،به هرچی که اعتقاد داری این قرصو با مایعات فراوان بده بهش...اصلا تو آب حل کن بده بهش...تو غذاش بنداز....فقط تو این قرصو بهش بده
.
خانم معلم
. می گه: خب کفپـــــــــــــــــــــــش
بعد شما بگین بچه هام با هوش نیستن.
.
.
؟).
.
.
.اما همه یه طرف،راستین یه طرف .خدا نکنه یه غلط داشته باشه