اوخی
سلام.
اوخی.....
بعد از ۵ روز تعطیلی بیدار شدن خیلی سخت بود با خودم گفتم زنگ اول املا نگم شاید بچه ها خواب آلود باشن...اما تا رفتم تو کلاس دیدم یکی از یکی سر حال تر و همه می گن خانم املا نمی گی...
واقعا چقدر جویای دانش٬چقدر با پشتکار٬چقدر دانش آموزان فهمیده اصلا نفـــس
...منم شرع کردم به گفتن املا از آسون به کمی سخت.همه خوب بودن به جز مجتبی که اصلا نیومده بود تا ببینم چند مرده حلاجه
.
اوخی...![]()
زنگ نقاشی که میشه علی خیلی غمش می گیره٬یا می گه دفتر نقاشی نیاورده
یا می گه دفترش تموم شده
یا هم خیلی محترمانه می گه خانم حوصله ی نفاشی نداریم...
اما من که می دونم مشکل از کجاست سعی می کنم بهش کمک کنم تا چیزی واسه کشیدن پیدا کنه...می گم خب علی چیزی انتخاب کردی(یک ربع بیشتر نمونده به زنگ البته ها
)میگه آره مامانمون واسمون دو تا خرگوش خریده جایزه ی کارنامه مونا یکیش سفیده که دختره یکیشم سیاه پسره..می خوایم اونا رو بکشیم.....خانم خرگوشامون اینقدر شیطونن همش سیاهِ می پره رو سفیدهِ...چرا خانم؟خانم معلم :
اوخی.....
یه سوال البته برام پیش اومده البته چندان مهم نیستا اما یکی بهم بگه مگه حیوونا دوره ی گُشن خواهی ندارن که فقط یه ماه های خاصی از ساله؟؟؟؟خب این کارا دیگه چیه...یه روز رفتیم خونه ی یکی از بستگان گفتن همستر دارند زیبا٬ملوس٬با ادب٬گفتیم ببینیمشان..چشمتان روز بد نبیند آنقدر دوتا همسترا بی جنبه بازی در آوردندن که گوشمان از شدت خجالت سرخ شد...
از فامیلمان خواستیم که اگر امکان دارد ایندو را زیاد در ملاء عام نگهداری نکنن یا وقتی که زیاد فعال نیستن در معرض دید بگذارند که این فامیل خرسندمان فرمودند اینا کارشونه یه لحظه آروم ندارن....
بــــــــــــــــــــــــــله.
اوخی.....![]()
اصلا می دونین چیه دل و دماغ نوشتن ندارم آخه زنگ آخر بود که مجتبی در حالیکه شلوار کلاه قرمزی رو پوشیده بود به همراه باباش اومد واسه خدا حافظی...انتقالی گرفتن برن حوالی شیراز...من اصلا با باباش قهرم...با خودم قهرم..با بی پولی و این جور چیزا که باعث شد مجتبام با بغض خدافظی کنه و یه تیکه قلبمو با خودش بکنه ببره قهرم..اصلا با شما هم قهرم اگه واسه رفتن مجتبی بی تابی کنین....
اوخی...
می گم مجتبی رفتی اونجا آبروی ما رو حفظ کنی ها هر شب املا بنویس...معلمتونم گفت کتابا باز حرف گوش کنیا...
حتی از قبل بهم نگفتن ممکنه برن..تا حداقل یه چیزی بهش به عنوان یادگاری بدم فقط تونستم یه صفحه از اون عکس برگردونایی رو که واسش اخم می کرد و دست به سینه می نشستو به سقف نگاه می کرد رو بهش بدم...
اوخی....
با تمام وجودم از خدای مهربونی ها می خوام مجتبی رو در حمایت کامل خودش قرار بده و مجتبی های دیگه رو....
خب بسه دیگه...من چقدر بی جنبه ام..اه به اینم می گن خانم معلم...خوبه ۵ ماه بیشتر با بچه ها نیستم این طور بی قرارشون می شم...
اوخی...
اگرچه من با تمام وجودم ازش استفاده کردم
یعنی هرجا من بودم یه بالش هم باهام بود .به این می گن استفاده ی بهینه.خلاصه به یه ریکاوری اساسی نیاز داشتم که به لطف این چند روز کمی سرحال و البته تنبل شده ایم
خدا به داد انیشتنام برسه...
امیدوارم حداقل آب بابا یادشون نرفته باشه...
بعد مشقاشونو می بینم٬
اگرچه دلم نیومد بهشون مشق بدم گفتم برن از تعطیلاتشون استفاده کنن .خب فکر کنم یه کم هم تو رودرواسی (رودربایستی) قرارشون داده باشم ٬گفتم اونقدی مشق بنویسین که احساس کنین دیگه خوب بلدین...
.
و تا اومد یکی دیگه حرفی بزنه دیگه نتونستم بچه هارو بیشتر از این منتظر بذارم و نام اثر هنریم که یک اسب بود را فاش کردم اما خداییش نمی دونم چرا دمش شبیه خروس شده بود
.می گم علی قراردادمون باطل شد و تو زیر قولت زدی برچسبتو بیار پس بگیرم در حالیکه داره با یه دست می کوبه تو سرش و هی می گه واییییی واییییی می گه خانم معلم پس یه جوری بکن که جاش نمونه اخه مامانمون می کشه ما رو
اگرچه من دیگه پی این ماجرا رو نگرفتم اما می دونم اگه باباش زندان هم باشه از سر نداریه و چک و این جور مسائل اما باز امیدوارم سر کار باشه و با دست پر و دل شاد برگرده.