راستین:Reading a Book

کوه تشکیل شده از پول هایی که عیدی گرفته رو روزی ده بار میشموره و برای رفتن به عید دیدنی سر از پا نمی شناسه ٬از باباش یه شونصد تایی پنج هزاری تازه عیدی گرفته و رو ابراست٬تا الان دو یا سه تا دفتر مشق تموم کرده و از بس املا نوشته دیگه درس ها رو از حفظه.مامانش شبا خواب برچسب می بینه و اینکه پسرش تنها کسیه که املاشو بیست گرفته٬یه کوچولو...آره یه کوچولو هم دلش برای خانم معلمش تنگ شده(اینو واسه دل خودم گفتم)Baby Girl

علی:Gun Touting

از بس وروجک بازی در آورده دو سه باری از مامانش چوب خورده٬اونم یه دفتر مشق تموم کرده٬ هر وقت مامانش میگه بیا املا بهت بگم سرشو خارش می ده می گه ووووااااااااااااااییییییییییییی یه ذره از یه کوچولو بیشتر دلش واسه خانم معلمش تنگ شده و برای بازی کردن تو حیاط مدرسه البته بازی که چه عرض کنم همون شلنگ تخته اندازی.راستی بین خودمون بمونه یه دو باری هم با امیر محمد رفته زنگ خونه ی مردم رو زده و فرار کرده.

ماهان:Champagne

کلا حال نداره مشق بنویسه٬پیک نوروزیشو هم گذاشته واسه شب سیزده بدر٬هر جا میره مهمونی یه شوکلات واسه خانم معلمش بر می داره(آخه تقریبا هر روز یه شوکلات آب نباتی که آبدارچی مدرسه به جای باقی پولش بهش می ده میاره بهم میده)البته ناگفته نماند که آجیل های صاحب خانه از دست ماهان جان سالم به در نمی برن و حتما اولش میره سراغ نخود اش٬دلش هم زیاد واسه مدرسه و خانم معلم تنگ نشده.

امیر محمد:

بازی بازی بازی...........هی بازی.صبح و ظهر و عصر بازی.................هر دو سه شب یه بار املا می نویسه اونم بعد از اینکه مامانش یه چنتا کتکش زدWhoop De Doo٬املاهاش هم بیشتر از ۱۵ نمی شه ٬زیاد عیدی جمع نکرده اما با همونش هم خوشه٬ گاهی حوصله اش سر میره اما با علی که همسایش هم هست میره فوتبال و بعد از فوتبال ٬امر خطیر زنگ در زدن و ...راستی خیلی دلش واسه خانم معلم تنگ شده...اینو مطمئنم....Yatta

مهدی پ :Onion Head emoticon

فوتبال............فوتبال......فوتبال..عمرا حتی یه املا نوشته باشه٬پیکش رو هم باباش شب آخری با یه خطی که نفهمم اون نوشته حل می کنه اما یادش میره نقطه های یـ و تـ  و ش رو دونه دونه بذاره

مهدی مبصره:

دو تا دفتر مشق رو شیرین پر کرده٬همچنان مودب و با شخصیت می ره عید دیدنی٬دل تو دلش نیست که بیاد اسم بچه ها رو بنویسه.

امیر حسن خ:

پایین همه ی مشقاش نوشته خانم معلم گلم دوست دارم٬خانم معلم گلم دلم برایت تنگ شده٬خانم معلم گلم....

حسین:

مامانش دل تو دلش نیست که مدرسه ها وا بشه تا از دست شیطنتاش جان سالم به در ببرهgirl_cray2.gif٬ اونم سهم عمده ای در زنگ زدن در و فرار کردن (همون تفریح سالمی که علی و امیر محمد دارن دیگه)داره...کلا دو تا املا نوشته...و به جای اینکه بگه خانم معلم دست گلت درد نکنه می گه مامان دست گلت درد نکنه...

علی ر:

پول دست هرکی ببینه فکر می کنه پول خودشه که ازش دزدیدن٬هر شب خیلی خوش خط املا می نویسه و مامانش واسه هر املاش یه هفتاد٬هشتاد تایی برچسب می ده٬بدش نمی یاد این تعطیلات تموم شه بیاد مدرسه.

علیرضا و امیر حسین (خ د) و علی (ن) و امیر علی و پارسا همچنان مودب و مایه افتخار و پز که به به چه بچه هایی اند اگرچه پارسا از آخرین باری که حموم رفته و یا مسواک زده یک ماهی می گذره اما در کل بچه های آبرو داری هستن.

محراب:

ته دلش هیچی نیست و فقط من اینو می دونم اما با هر یه شوخی ای که می کنه چنتا کشته و زخمی می ده و این واسه اینه که قد و هیکلش کمی از هم سناش بیشتره٬دلش خیلی واسه خانم معلمش تنگ شده.

آرین:

از بس از تو مهمونی ها خورده زمین دیگه جای سالم تو بدنش نیست٬نه اینکه دست و پا چلفتی باشه ها... نه..اما اگه قرار باشه تنها یک نفر تنها یک دانش آموز در کره ی زمین تو بازی ها بیوفته و دماغش بشکنه..اون کسی نیست جز...البته خدا نکنه....

 ابولفضل:

داره با پسر عمو هاش بازی می کنه....خیلی گاهی شیطنت می کنه اما همش از دلتنگیه(بعدا شاید گفتم دلتنگ چیه)خواهرش که کلاس پنجم هست بهش هر روز املا میگه و یه بیست خوشگل بهش می ده در حالیکه سه٬چهار تایی غلط داره...دلش خیلی واسه بازی گوشی های توی مدرسه تنگ شده.

پویا:

 با مامانش کلی تخم مرغ رنگی درست کرده و کارت پستال ساخته و آثار هنری خلق کرده و هی نقاشی کشیده و دو٬سه تایی هم املا نوشته و پیکش رو با دقت وصف ناپذیری رنگ آمیزی کرده و دلش یه کم واسه خانم معلمش تنگ شده.

 

بعدا اضافه شد( واسه دل درسا بانو):

هفته ی آخر سال بود که مامان مجتبی زنگ زد مدرسه و من هم تو دفتر بودم٬اگرچه خیلی دوست داشتم ازش حال مجتبی رو بپرسم اما نمی دونم چرا گوشی رو از خانم مدیر نگرفتم....نمی دونم ....نمی دونم که مجتبی چی کار کرده بود که مدیر مدرسه ی جدید مجتبی به مامانش گفته بود که ما ارزشیابی اون شهرتونو قبول نداریم و کارنامه ی ما فرق می کنه که مامانش زنگ زد مدرسه ی ما و چون براش خیلی سخت بود که از جنوب کشور پاشه بیاد شمال کشور مونده بود که چطوری کارنامه ی جدید رو برسونه دستمون تا دوباره بچه رو ارزشیابی کنیم....خودمونیم حتما مجتبی بنا کرده بر ناسازگاری و باور کنین دفتر کتاباشو وا نمی کنه ...........وای مثه مادرایی  شدم که چشم ندارن ببینن بچه شون با زن باباهه خوبه آیا؟؟؟؟؟؟نه؟! آخه تو کل مدرسه مون فقط من قلق مجتبی رو می دونستم ...اوخی...یادش به خیر.....