+.18

سلام.یاد یکی از خاطره های کلاسمون افتادم گفتم بد نیست بیام اینجا واستون تعریف کنم.بله تعطیلات که خوش می گذره هیچ مشکلی نیست جز گرمای وصف ناپذیر  و ضعیف بودن برق و هی خاموش شدن یخچال و از هوش رفتن کولر و هوا هم بس شرجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...منم هی این چند روز برام کار پیش میومد بایستی می رفتم بیرون امروز دیدم رنگ پوستم چند درجه تیره شده...البته ناگفته نماند که اینم از شانس بد ماست چرا که پارسال هرچه با دوستان رفتیم کنار دریا و هی رو به افتاب ماندیم و هی پشت به آفتاب شدیم و هی چندر غاز پولمان را لوسیون های رنگ تیره کن خردیم و هی روغن زدیم ( حتی یکی پیشنهاد داده بود که گوجه را رنده کرده و بر روی پوست قرار داده تا رنگی مطبوع گرفته )اما باز این گونه که در طی چند روز بیرون رفتن از خانه برنزه شده ایم افاقه نکرده بود..اون هم درست در زمانی که برنزه شدن جرم محسوب شده و شخص برنزه نیز باید وجوهی نقدا بپردازد....حالا بیا هی قسم بخور که از بس درخیابان بوده ای برنزه شده ای...مگه این قیافه ی عملی ما جای حرف می ذاره...تا بیایم بگیم ما این کاره نیستیم می گن بگو سوسک...اونوقت از استرس س رو با ش قاطی می کنیم می گیم شوشک...Whoop De Dooبله عملیه....آره داداش داغونم....از کجا می فهمن من عملی ام...؟؟نمونه اش امروز...رفته بودم کلاس ورزش ثبت نام کنم...هی تبلیغات رو خوندم یه بار گفتم برم شنا..یادم اومد حوصله ی استرس عمق ۶ متری رو ندارم...خواستم برم دو و میدانی دیدم گذشت اون دوران جوونی که عین چی می دویدم...گفتم خب از اروبیک که متنفرم...تنها گزینه باقی مانده هند بال بود..گفتم خود خودشه.. اصلا از اول که به دنیا آمده بودم چنین استعدادی در من نهادینه شده بود چرا زودتر به فکرش نیفتادم و این شد که رفتم با متصدی هند بال صحبت کنم...رفتم بعد از کلی سوال و پرس و جو ... و تقریبا دیگه دارم ثبت نام می کنم که یه خانمه که کنار متصدی نشسته بود  می گه...شما مطئنین می خواین برین هند بال...من مصمم:بله . خانومه:شما که عملی هستید می تونین از پسش بر بیاین!!!!من:جانم؟؟؟!!!؟؟؟خانومه:منظورم توپشه خیلی سنگینه اگه بخوره به دماغتون ...من:آهان! whistlingخلاصه باید از تابستون استفاده کرد دیگه..خب خدا رو چه دیدین شاید خانم معلم رفت عضو تیم ملی پیشکسوتان شد اونوفت اومدین گردنش گل انداختین...تا حالا اینقدر خانم معلم رو حراف دیده بودین؟بله بریم سر همون خاطره ای که مثلا واسه نوشتنش اومده بودم اینجا:

فارسی از همه جورش خوبه الا..از نوع وان

زنگ املاست و من شروع کردم به جیغ زدن.اسم درسی که دارم املا می گم سفر دلپذیره...می گم بچه ها وسط خط اول بنویسین ســـــــــــــفــــــــــــــــــــره...... بچه ها همه به اتفاق  می گن:دیگر made by Laie . خانم معلم:(کوچه علی چپ)...سفر دیگر چیه؟؟؟؟.... و این طور میشه که کلاس غلغله میشه و همه می خوان جواب بدن حالا بیا زنگ علوم باشه و ازشون پرسیده باشی که چطور میشه در مصرف آب صرفه جویی کرد...کلاس ساکت...

خلاصه گفتم یکی یکی....امیر حسین..دانش آموزی که اصلا صداشو نمی شنوی هم می خواد حرف بزنه...میگم بگو ببینم...می گه خانم بیاین براتون برنامه های فارسی....وان رو بگم و شروع می کنه به نام بردن دقیق اونا با ساعت پخش و تکرار شو...جوری که حتی من بلد نبودم....می گم چشمم روشن پس دیگه درس تعطیل دیگه..مهدی مبصره می گه نه خانم ما اول مشقمونو می نویسیم بعد ساعت که ۷ شد میشینیم پای تلوزیون تا ۱۲ شب...خانم معلم:اونوقت همتون هم این شبکه رو دارین؟ پویا:خانم ما نداشتیم و همش با سونی دایی مون که با ما زندگی می کنه فوتبال بازی می کردیم اما دایی مون رفت اونو فروخت . خانم معلم:اوخی حتما خیلی ناراحت شدی...حوصلت که سر نمیره؟ پویا:نه خانم خیلی هم خوب شد آخه داییمون که سونی شو فروخت رفت ماهــ......وا.....ره خرید ما هم میشینیم پاش تا ۱۲ شب....خانم معلم:خب حالا چیزی هم حالیتون میشه....(لطفا از اینجا به بعد رو افراد زیر ۱۸ سال مطالعه نکنن )علی:آره خانم..یه روز اسـ.کار گم شد..بعد روی تاتـ..یانا پیدا شد....Champagneبله اصلا سفر دلپذیر رو ول کنین بریم یه درس دیگه....بچه ها:خانم افسانه افــ...سونگر چطوره!

 

 

اردو بران

سلام.اگرچه به دیر آپ کردنم عادت کردید اما این بار خودم عمدا دیر اومدم بنویسم درست مثه بچه ای که دلش نمیاد آخرین تکه ی شکلاتشو بخوره...می دونین که دیگه رسما انیشتنام فارغ شدن و رفتن کیف و حال...اما خودمونیم هنوز چیزایی رو واسه روزهای  تعطیل گذاشتم...آرهYahپس با خیال جمع می ریم  سراغ دسته گلایی که انیشتنا آب دادن.

اردو بران

خانم مدیر اومد گفت می خوایم بچه هارو ببریم اردو..بچه ها:خانم مدیر: البته فقط بچه های ساکت و مودب و خوب رو....دوباره بچه ها:(اعتماد به نفس رو از خانم معلمشون به ارث بردن گمونم.)

خانم مدیر:گفتم که همه نه...فقط بچه های مودب و ساکت و...بچه ها:

خانم مدیر:خب راستین  نیاد...پویا رو که اصلا فکرشو نکن....حسین رو بیاریم؟....وای خدا اون روزو نیاره...آرین که بهتره بره خونه استراحت کنه...علی ....نه خانم مگه از جونم سیر شدم...امیر محمد...رو...حالا ببینم...ابولفضل رو؟؟؟؟؟؟جدی نمی گی؟؟؟؟نه خانم معلم نمی خوایم تلفات بدیم...محراب؟؟می زنه بچه های مردم رو می کشه.....(احیانا من جکی جانی و یا بروسلی چیزی بودم که تونستم اینا رو کنترل کنم ..هان!)ماهان...اون که خودش حال نداره بیاد(خانم مدیر هم فهمیده! )

خانم معلم:پس خانم مدیر می خواین دوتایی بریم ماه عســ ببخشید اردو؟؟؟!!؟؟؟!!!

خلاصه بعد از تحمل کلی گریه و زاری بچه ها بهشون گفتم بیاین یه راه حلی دارم...ماماناتونو بیارین...حلهGun Toutingالبته راستین جان می دونی که تورو هیچ رقمه نمی تونم ضمانت کنم.. راستین:خانم ما اصلا خودم نمیایم.... و این طوری شدکه با ریش گرو گذاشتن و کلی منت و خواهش  ۱۳ تا از انیشتنارو برداشتیم با گل پسرای اون یکی کلاس اول(فکر کنم همه شون مجوز اردو رو کسب کرده بودند )رفتیم پارکی که تا مدرسه مون بیست دقیقه بیشتر راه نبود...ناگفته نماند که تو همین راه کلی گلاب به روتون بچه ها ماشین سرشونو گرفتو سبز شدنو زرد شدنو بالا اوردنو (ازدست این  خانم مدیر٬همه مونو چپونده بود تو یه مینی بوسی که اقای راننده اش هم اجازه نمی داد پنجره ها رو وا کنیمWhoop De Doo ) بعضی ها هم همچین پاشون افتاد تو ماشین شروع کردن به خوردن خوراکی هاشونو یه عده این طور حالشون بد بود...ازقبل کلی به بچه ها سفارش کردیم که یه هو که از ماشین پیاده شدین عین ندید بدیدا نپرین تو پارک ها...اول جمع شین تا گروه بندیتون کنم..دست هم گروهی هاتونو ول نمی کنین ها...خوشبختانه...خدارو شکر...گوش شیطان کر...جان خانم معلم...اگه بچه ها کاری کرده باشن که خانم معلم غافلگیر شه..اونا درست همون جوری که پیش بینی کرده بودم قبل از ترمز کردن مینی بوس همشون تو پارک بودن و داشتن واسه  زودتر بالا رفتن از سرسره کتک کاری می کردن...بگذریم که چه قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر حرص خوردم اما از بس هوا خوب بود و همه جا سرسبز و بچه ها هم که هی از شادی شلنگ تخته مینداختن..دنیایی بود بس دیدنی...بعد از چند ساعت با هراز بدبختی بچه ها رو جمع کردم تا ازشون عکس بگیرم..همچین که اومدم دومین عکس رو با فاصله ی زمانی ۳۰ ثانیه بگیرم یهو دیدم ۱۳ نفر شدن ۱۲ تا...حالا یکی منو باد بزنه....منو خانم مدیرو اهالی پارکو پدر مادرایی که بچه هاشونو آورده بودن پارکو همه٬ همه چیزو ول کردیم افتادیم دنبال حدس بزنین کی؟؟؟؟؟بله...آرین باری دیگر نشان داد که اگرچه در ضربه زدن و لت و پار کردن خودش(  حتی در جایی چون خلاء )مهارت داره بلکه میتونه تنها در عرض ۳۰ ثانیه خودشو گم کنه...خلاصه بعد از نیم ساعت یکی از انیشتنام خبر آورد که آرین رفته کنار استخر پارک٬ ماهی ها رو ببینه...نمی دونین چه حالی داشتم وقتی آرین رو دیدم دلم می خواست از شدت خوشحالی چنتا محکم بزنم تو سرش! من که رسما از شدت خشم و ترس لال شدم...خانم مدیر خیلی بی خیال می گه...آرین ببین خانم معلمت (جان به جان آفرین تسلیم کرده)چه قدر نگران شده...اونجا چی کار می کردی؟آرین:خانم حوصله مون سر رفته بود رفتیم ماهی ببینیم....

بله خدارو شکر تصمیم گرفتیم برگریم و ما در حالیکه به شکل MP3 در مینی بوس سعی می کردیم زنده بمانیم  خانم مدیر یه کیم عروسکی مهمانمون کرد و ما مراقب بودیم که اشتباهاً گوش همدیگه رو گاز نگیریم که بالاخره اون روز هم سپری شد...

 

پی نوشت:

۱-در پست آتی از آخرین روز کلاس و کارنامه سخن به میان خواهد آمد

۲-کلاً تعطیلی حال می ده...خفن.

۳-خانم مدیر گفت مجتبی زنگ زده گفته می خواد سال دیگه کلاس دوم رو بیاد اینجا Happy Danceبعد صداشو یواش می کنه میاد سمت گوشم..البته نمی ذارم بیاد کلاس توGnome ...امسال خیلی زجر کشیدی....و در ادامه میگه آخه احتمالا سال دیگه فقط یه کلاس اول داریم و شما اگه خدا بخدا اینجا بمونی باید بری کلاس دوم....

۴-