+.18
منم هی این چند روز برام کار پیش میومد بایستی می رفتم بیرون امروز دیدم رنگ پوستم چند درجه تیره شده...البته ناگفته نماند که اینم از شانس بد ماست چرا که پارسال هرچه با دوستان رفتیم کنار دریا و هی رو به افتاب ماندیم و هی پشت به آفتاب شدیم و هی چندر غاز پولمان را لوسیون های رنگ تیره کن خردیم و هی روغن زدیم ( حتی یکی پیشنهاد داده بود که گوجه را رنده کرده و بر روی پوست قرار داده تا رنگی مطبوع گرفته )اما باز این گونه که در طی چند روز بیرون رفتن از خانه برنزه شده ایم افاقه نکرده بود..اون هم درست در زمانی که برنزه شدن جرم محسوب شده و شخص برنزه نیز باید وجوهی نقدا بپردازد....
بله عملیه....آره داداش داغونم....از کجا می فهمن من عملی ام...؟؟
گفتم خب از اروبیک که متنفرم...تنها گزینه باقی مانده هند بال بود..گفتم خود خودشه..
. خانومه:شما که عملی هستید فارسی از همه جورش خوبه الا..از نوع وان
زنگ املاست و من شروع کردم به جیغ زدن.اسم درسی که دارم املا می گم سفر دلپذیره...می گم بچه ها وسط خط اول بنویسین ســـــــــــــفــــــــــــــــــــره...... بچه ها همه به اتفاق می گن:دیگر
. خانم معلم:(کوچه علی چپ)...سفر دیگر چیه؟؟؟؟
.... و این طور میشه که کلاس غلغله میشه و همه می خوان جواب بدن حالا بیا زنگ علوم باشه و ازشون پرسیده باشی که چطور میشه در مصرف آب صرفه جویی کرد...کلاس ساکت...
خلاصه گفتم یکی یکی....امیر حسین..دانش آموزی که اصلا صداشو نمی شنوی هم می خواد حرف بزنه...
میگم بگو ببینم...می گه خانم بیاین براتون برنامه های فارسی....وان رو بگم و شروع می کنه به نام بردن دقیق اونا با ساعت پخش و تکرار شو...جوری که حتی من بلد نبودم....می گم چشمم روشن پس دیگه درس تعطیل دیگه..مهدی مبصره می گه نه خانم ما اول مشقمونو می نویسیم بعد ساعت که ۷ شد میشینیم پای تلوزیون تا ۱۲ شب...
خانم معلم:اونوقت همتون هم این شبکه رو دارین؟ پویا:خانم ما نداشتیم و همش با سونی دایی مون که با ما زندگی می کنه فوتبال بازی می کردیم اما دایی مون رفت اونو فروخت
. خانم معلم:اوخی حتما خیلی ناراحت شدی...حوصلت که سر نمیره؟ پویا:نه خانم خیلی هم خوب شد آخه داییمون که سونی شو فروخت رفت ماهــ......وا.....ره خرید ما هم میشینیم پاش تا ۱۲ شب....
خانم معلم:خب حالا چیزی هم حالیتون میشه....(لطفا از اینجا به بعد رو افراد زیر ۱۸ سال مطالعه نکنن
)علی:آره خانم..یه روز اسـ.کار گم شد..بعد روی تاتـ..یانا پیدا شد....
بله اصلا سفر دلپذیر رو ول کنین بریم یه درس دیگه....بچه ها:خانم افسانه افــ...سونگر چطوره!![]()
![]()
خانم مدیر: البته فقط بچه های ساکت و مودب و خوب رو....دوباره بچه ها:

حسین رو بیاریم؟....وای خدا اون روزو نیاره...
علی ....نه خانم مگه از جونم سیر شدم...
امیر محمد...رو...حالا ببینم...
ابولفضل رو؟؟؟؟؟؟جدی نمی گی؟؟؟؟نه خانم معلم نمی خوایم تلفات بدیم...
محراب؟؟می زنه بچه های مردم رو می کشه.....
(احیانا من جکی جانی و یا بروسلی چیزی بودم که تونستم اینا رو کنترل کنم ..هان!
)
البته راستین جان می دونی که تورو هیچ رقمه نمی تونم ضمانت کنم..
راستین:خانم ما اصلا خودم نمیایم....
و این طوری شدکه با ریش گرو گذاشتن و کلی منت و خواهش ۱۳ تا از انیشتنارو برداشتیم با گل پسرای اون یکی کلاس اول(فکر کنم همه شون مجوز اردو رو کسب کرده بودند
)رفتیم پارکی که تا مدرسه مون بیست دقیقه بیشتر راه نبود...ناگفته نماند که تو همین راه کلی گلاب به روتون بچه ها ماشین سرشونو گرفتو سبز شدنو زرد شدنو بالا اوردنو
(ازدست این خانم مدیر٬همه مونو چپونده بود تو یه مینی بوسی که اقای راننده اش هم اجازه نمی داد پنجره ها رو وا کنیم
ازقبل کلی به بچه ها سفارش کردیم که یه هو که از ماشین پیاده شدین عین ندید بدیدا نپرین تو پارک ها...اول جمع شین تا گروه بندیتون کنم..دست هم گروهی هاتونو ول نمی کنین ها...خوشبختانه...خدارو شکر...گوش شیطان کر...جان خانم معلم...اگه بچه ها کاری کرده باشن که خانم معلم غافلگیر شه..
اونا درست همون جوری که پیش بینی کرده بودم قبل از ترمز کردن مینی بوس همشون تو پارک بودن و داشتن واسه زودتر بالا رفتن از سرسره کتک کاری می کردن...
بگذریم که چه قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر حرص خوردم اما از بس هوا خوب بود و همه جا سرسبز و بچه ها هم که هی از شادی شلنگ تخته مینداختن..دنیایی بود بس دیدنی...
بعد از چند ساعت با هراز بدبختی بچه ها رو جمع کردم تا ازشون عکس بگیرم..همچین که اومدم دومین عکس رو با فاصله ی زمانی ۳۰ ثانیه بگیرم یهو دیدم ۱۳ نفر شدن ۱۲ تا...حالا یکی منو باد بزنه....
منو خانم مدیرو اهالی پارکو پدر مادرایی که بچه هاشونو آورده بودن پارکو همه٬ همه چیزو ول کردیم افتادیم دنبال حدس بزنین کی؟؟؟؟؟بله...آرین باری دیگر نشان داد که اگرچه در ضربه زدن و لت و پار کردن خودش( حتی در جایی چون خلاء )مهارت داره بلکه میتونه تنها در عرض ۳۰ ثانیه خودشو گم کنه...
خلاصه بعد از نیم ساعت یکی از انیشتنام خبر آورد که آرین رفته کنار استخر پارک٬ ماهی ها رو ببینه...نمی دونین چه حالی داشتم وقتی آرین رو دیدم دلم می خواست از شدت خوشحالی چنتا محکم بزنم تو سرش!
من که رسما از شدت خشم و ترس لال شدم...خانم مدیر خیلی بی خیال می گه...آرین ببین خانم معلمت (جان به جان آفرین تسلیم کرده)چه قدر نگران شده...اونجا چی کار می کردی؟آرین:خانم حوصله مون سر رفته بود رفتیم ماهی ببینیم....
.
بعد صداشو یواش می کنه میاد سمت گوشم..البته نمی ذارم بیاد کلاس تو
...امسال خیلی زجر کشیدی....
و در ادامه میگه آخه احتمالا سال دیگه فقط یه کلاس اول داریم و شما اگه خدا بخدا اینجا بمونی باید بری کلاس دوم...