صاحب خانه ای که مهمان شد
سلام.بعد سه سال برگشتم اینجا....با دلهره پسورد زدم...شک داشتم که یادم مونده باشه.مثل کسی که بعد سالها برگشته باشه خونه دوران کودکی و با شک کلید بندازه و خوشبختانه در وا شده و اون سوپرایز.....
یادمه در پست های آخر گفته بودم از استندبای موندن بدم میاد و می رم رشد کنم.اونقدر که اونا کوچکتر شن.البته عصبانی بودم.اما می تونم بگم الان که برگشتم با دکترای روان شناسی و در دانشگاه تدریس می کنم و البته تو کلینیک هم مراجع می بینم. پس جمله مو این طور اصلاح می کنم: من رفتم، رشد کردم و حالا حتی می تونم دست اونایی که کوچیک بودن رو هم بگیرم.
خوشحالم که حرفام شعار نبوده.
پی نوشت: اگر خواننده ای از این وبلاگم گذر کرد امیدوارم با خوندن این پست به این فکر بیوفته که اگه پر پروازتو چیدن با ایمان ،پشت کار و تلاش بالهایی بساز که چیدنی نباشه.
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 1:12 توسط خانم معلّم
|