بازرس و دانش آموزان انیشتنم
داشتم می اومدم تو کلاس دیدم بازرسیـــــــــــــــــــــــــــین از اداره اومدن میام می گم بچه ها امروز بازرس قراره بیاد پس تا اونجا که می تونین آبروی من و خودتون رو حفظ کنین.یه دفعه علی پا میشه میاد دست به کمر می گه:خانم معلم اگه آقای بازرس بیاد یه حرفی به شما بزنه یا یه حرفی به ما...این مشتو میبینی میزنم زیر چونه اش...
و در حالیکه داره تو هوا مشت و لگد می زنه میگه
:خانم معلم تو که منو میشناسی...حالا منو میبینی
هر لحظه بازرسا ممکنه برسن. زودی سر و صدا رو می خوابونم می گم همه ریاضی ها باز،کیسه ی حساب تو گردن(کیسه ی حساب کیسه ایست پارچه ای که توش تعدادی دکمه و نی و یک خمیر بازی است تا از طریق آن جمع و تفریق را به این دانشمندان یاد دهم البته اینو خودم درست کردم
خب البته تو کلاسای ضمن خدمت یاد دادن اما همه که درست نکردن...
).بله داشتم می گفتم آخرای زنگ بود که ۴ نفر از بازرســــــــــــــون اومدن تو کلاس...آقای بازرس:خب بچه ها سلام.اینا چیه تو گردنتونه بچه ها: کیسه ی حساب
.بازرس:خب واسه چه کاریه؟بچه ها:بازی....خانم معلم:بازی و...و...
خانم معلم: ریاضی. بازرس:آفرین خب بچه ها بگین ببینم آخرین باری که بیست گرفتین کی بود؟بچه ها:








خانم معلم
:آقای بازرس ما توصیفی هستیم و نمره نداریم.آقای بازرس
:او بلـــــــــــــــه داشتم شمارو امتحان می کردم ببینم چقدر حضور ذهن دارین
.(البته در انیشتن بودن بچه های من که شکی نیست اما اگه راستشو میخواین باید اعتراف کنم که روز قبلش من املای سختی به بچه ها گفته بودم و به جز دو نفر کسی نتونسته بود بی غلط بنویسه یا به زبون خودشون بیست بگیره و از قضا اون روز هم اون دو نفر غایب بودن و بچه ها هرچی فکر می کردن یادشون نمی اومد که کی بیست گرفتن
).
بازرسا که رفتن علی میگه خانم معلم..بازرسا خیلی مهربون بودن که
می گم چطور مگه؟میگه آخه درس نپرسیدن
.
چند روزی بود که مجتبی خیلی اذیتم می کرد در واقع اذیت که نه از دیوار راست بالا میرفت.زنگ که می خوره مامانش هراسان میاد تو کلاس می گه خانم معلم مجتبی خوب بود؟خانم معلم
:بهتره یه نگاهی به قیافش بندازین
.مامانش یه نگاهی به گل پسرش که الان دیگه رسما بالای نیمکته و داره کیف بچه ها رو پرت می کنه پایین نگاه می کنه یه نگاه به من میگه: دیوونتون کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه چند روزه تا قرصشو میندازم دهنش تف می کنه بیرون...خانم معلم:
خانم ،جان مادرت،جان هرکی دوست داری،به هرکی که می پرستی،به هرچی که اعتقاد داری این قرصو با مایعات فراوان بده بهش...اصلا تو آب حل کن بده بهش...تو غذاش بنداز....فقط تو این قرصو بهش بده
.
می دونین عاشق کدوم حرکت مجتبی ام؟وقتی دعواش می کنی اخماشو که می کنه تو هم،چشاشو تنگ می کنه بعد با همون حالات منو یواشکی و خیلی جدی نگاه می که.
هرچی از هوش این بچه بگم کم گفتم.زنگ ریاضی ـمجتبی داره از سر و کول بچه ها بالا میره ـ خانم معلم:خب مجتبی بگو ببینم ۷ منهای یک چی میشه:مجتبی (در حالیکه لباش تا بنا گوش بازه):صدو پنج
خانم معلم
:آفرین پسرم باشه پس تو دفتر نمره بنویسم مجتبی گفت ...مجتبی نه نه....شیش.حالا ممکنه بپرسین این چه ربطی به هوشش داره...کسی می تونه جوابی به این پرتی بده که درستشو بدونه حالا بیا روزی که تصمیم گرفته بذارتت سر کار مگه جواب می ده اینقدر می پیچونه که آخر بیخیال جواب می شی.
داشتم درس پ رو می دام به علی می گم یه چیزی بگو که توش پ داشته باشه.
میگه: کفش .می گم کفش پ داره؟
. می گه: خب کفپـــــــــــــــــــــــش
بعد شما بگین بچه هام با هوش نیستن.
.