فرهنگ کار تیمی

 در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تیم  10 نفره  روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

گوشه ای ازسخنرانی همایش کیفیت

پی نوشت:راستی هرکی دوست داشت می تونه اینو تو پستش بذاره چرا که خود من هم از یه دوست گرفتمش که اونم از یه جایی برداشته بود.پس حق کپی رایت نداره....برو عزیزم...خوش باش...

مهر شروع يك پايان...و يا پايان يك شروع...

تا اطلاع ثانوي

خانم معلم استند باي

مي باشد.

 

پي نوشت:اگرچه يه پيشنهاد از يك مدرسه ي غير انتفاعي دخترونه واسه تدريس در پايه چهارم دارم اما به گمونم بايد يه فكر اساسي واسه خودم بكنم.يه فكري كه منو جدا كنه از اين بلا تكليفي كه اين جامعه رو گرفتار خودش كرده و ما جوونا رو گرفتار تر.ناگفته نماند كه اگرچه سال گذشته در مدرسه ي دولتي شاغل بودم اما استخدام نبوده و از استند باي بودن متنفر مي باشم.Gun Touting

پي پي نوشت:مهم نيست كه چقدر تحصيلات داشته باشي،مهم نيست كه چقدر عاشق و دلسوز باشي،مهم نيست كه چقدر با علم روز بري كلاس،حتي مهم نيست كه يك معلم روانشناسي باشي كه اگه به درد هيچكي نخورده باشه حداقل بچه هاي يه كلاسو با بك گراند خوب از زندگي و جامعه پرورش داده...مهم نيست كه خانم معلم باشه يا نباشه...مهم اينه كه از ما بهترون هستن و باشن.Champagne

پي پي نوشت:يه حسي بهم مي گه كه دوباره ميان دنبالم اما من نيستم اون كسي كه افسار زندگي مو بدم دست اينا كه واسه منافع خودشون آدمو مي خوان...بايد برم فوق ليسانسمو از دمه كوزه بردارم و به جاي اينكه هي به اينا سوپسيد بدم برم ...برم خودمو اونقدر قوي كنم كه با منت كشي بيفتن دنبالم.

پي پي پي نوشت:دلم واسه بچه هايي مي سوزه كه ديگه كسي دلش براشون  نمي سوزه.connie_49.gif

حتما خدا ي حق برام نقشه ي بهتري داره.پس زنده ام در نام خداي زنده...آمين.

 

تابستان بي تكليف

رفته بودم جايي مهموني كه چشمم به يكي از بچه هاي كلاس اولي افتاد كه از قضا تو مدرسه ي خودمون اما شيفت مقابل درس مي خوند اما از اونجا كه اصلا خوشم نمياد از بزرگترايي كه تا چشمشون مي خوره به بچه ها شروع مي كنن به سوال طرح كردن سعي كردم بي خيال شم به خصوص كه خودم هم خاطرات خوبي در اين زمينه نداشتم يعني راستشو بخواين يه دايي دارم كه وقتي خونه ي خواهر زاده ها و برادر زاده هاش زنگ مي زنه و شمارش رو آيدي كالر مي افته گوشي تلفن عين بمب ساعتي تو هوا واسه ديگري پرت ميشه استرس.راستش بچه كه بوديم تا ما رو ميديد جلوي خاله و عمو و ننه و بابا براش فرق نمي كرد كه همين جوري شروع مي كرد به طرح معماهايي كه خدا مي دونه از كجا پيداشون مي كرد .مثلا دو تا ميخ كه شبيه علامت سوال بودن و تو هم رفته بودن رو مي دادكه مي بايستي با فكر كردن درشون مياوردي و اگرچه مي دونستيم هركول هم باشيم نمي تونيم با قدرت درشون بياريم ها اما وقتي فكر كار نمي كرد كبود ميشديم از بس زور مي زديم اما اون تو چشم بر هم زدني درشون مي آوردابله يا 4 تا چوب كبريت مي داد مي گفت باهاش 5 تا مربع بسازين و از اين جور چيزا يا اگه خيلي ديگه باهات خوب بود ازت پايتخت هندوراس يا قرقيزستان رو مي پرسيد و ما هم بدتر از هويج فقط نگاش مي كرديم.بله داشتم مي گفتم. خلاصه اينكه با تمام اين تعاريف با خودم گفتم حالا يكي دو تا سوال آسون كه اشكالي ندارهYatta البته نه اينكه اصلا خواسته باشم خانم معلمشونو محك بزنما...نه ...(( خدا كنه اگه كسي خواست با پرسيدن سوال از انيشتنام منو محك بزنه شانس آورده باشم و امير محمد و امير علي و آرين اونورا نباشن)) كه از پرسيدن سوالات آسون شروع كردم يهو ديدم دارم كم كم ازش فيثاغورس مي پرسم.از بس بلد بود بچه همه رو...بهش مي گم خب چي بپرسم ازت كه بلد نباشي؟girl_cray2.gifرو مي كنه به من و در حاليكه سرش پايينه و چشاشو تا ابروهاش بالا كشيده مي گه:بعيد مي دونم بتوني چيزي پيدا كني آخه خانم معلم مون كتاب تابستانه بهمون داده..منو مي بيني همين جوري راست راست پاشدم اومدم خونه بدونه اينكه به انيشتنام كــــــــــــــــــــــــتـــــــاب تابـــــــــــــــســــــــــــــــتــــــــــــــــــانه بدم  حالا اگه برن معتاد بشن من چي كنم...اگه علي با امير محمد وحسين واسه فان برن دزدي چي؟اگه ماهان از بس بي حوصله بود رفت پاي ما.هواره و يهو  اشتباهي.... اشتباهي ها دستش رفت رو يه كانال كه رمز چهار تا صفر داشت و اونم مي دونست چي...وقت تماماگه اگه راستين نرفت انگليس جاش از صبح تا بوق سگ رفته سوني بازي كنه چي...

 

پي نوشت:مي دونين چيه دلم واسشون تنگ شده.

پي پي نوشت:پايتخت هندوراس :تگوسي‌گالپا  و پايخت قرقيزستان :بيشكك مي باشد.

 

دل نوشته

دیشب خواب مجتبی رو دیدم

خواب کلاسو

خواب یک یک دانش آموزامو

ای وای داره دلم واسه انیشتنام تنگ می شه و دیگه شاید نبینمشون

ای وای راستی دلم برای شیطنتاشون لک زده ها...

 

+.18

سلام.یاد یکی از خاطره های کلاسمون افتادم گفتم بد نیست بیام اینجا واستون تعریف کنم.بله تعطیلات که خوش می گذره هیچ مشکلی نیست جز گرمای وصف ناپذیر  و ضعیف بودن برق و هی خاموش شدن یخچال و از هوش رفتن کولر و هوا هم بس شرجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...منم هی این چند روز برام کار پیش میومد بایستی می رفتم بیرون امروز دیدم رنگ پوستم چند درجه تیره شده...البته ناگفته نماند که اینم از شانس بد ماست چرا که پارسال هرچه با دوستان رفتیم کنار دریا و هی رو به افتاب ماندیم و هی پشت به آفتاب شدیم و هی چندر غاز پولمان را لوسیون های رنگ تیره کن خردیم و هی روغن زدیم ( حتی یکی پیشنهاد داده بود که گوجه را رنده کرده و بر روی پوست قرار داده تا رنگی مطبوع گرفته )اما باز این گونه که در طی چند روز بیرون رفتن از خانه برنزه شده ایم افاقه نکرده بود..اون هم درست در زمانی که برنزه شدن جرم محسوب شده و شخص برنزه نیز باید وجوهی نقدا بپردازد....حالا بیا هی قسم بخور که از بس درخیابان بوده ای برنزه شده ای...مگه این قیافه ی عملی ما جای حرف می ذاره...تا بیایم بگیم ما این کاره نیستیم می گن بگو سوسک...اونوقت از استرس س رو با ش قاطی می کنیم می گیم شوشک...Whoop De Dooبله عملیه....آره داداش داغونم....از کجا می فهمن من عملی ام...؟؟نمونه اش امروز...رفته بودم کلاس ورزش ثبت نام کنم...هی تبلیغات رو خوندم یه بار گفتم برم شنا..یادم اومد حوصله ی استرس عمق ۶ متری رو ندارم...خواستم برم دو و میدانی دیدم گذشت اون دوران جوونی که عین چی می دویدم...گفتم خب از اروبیک که متنفرم...تنها گزینه باقی مانده هند بال بود..گفتم خود خودشه.. اصلا از اول که به دنیا آمده بودم چنین استعدادی در من نهادینه شده بود چرا زودتر به فکرش نیفتادم و این شد که رفتم با متصدی هند بال صحبت کنم...رفتم بعد از کلی سوال و پرس و جو ... و تقریبا دیگه دارم ثبت نام می کنم که یه خانمه که کنار متصدی نشسته بود  می گه...شما مطئنین می خواین برین هند بال...من مصمم:بله . خانومه:شما که عملی هستید می تونین از پسش بر بیاین!!!!من:جانم؟؟؟!!!؟؟؟خانومه:منظورم توپشه خیلی سنگینه اگه بخوره به دماغتون ...من:آهان! whistlingخلاصه باید از تابستون استفاده کرد دیگه..خب خدا رو چه دیدین شاید خانم معلم رفت عضو تیم ملی پیشکسوتان شد اونوفت اومدین گردنش گل انداختین...تا حالا اینقدر خانم معلم رو حراف دیده بودین؟بله بریم سر همون خاطره ای که مثلا واسه نوشتنش اومده بودم اینجا:

فارسی از همه جورش خوبه الا..از نوع وان

زنگ املاست و من شروع کردم به جیغ زدن.اسم درسی که دارم املا می گم سفر دلپذیره...می گم بچه ها وسط خط اول بنویسین ســـــــــــــفــــــــــــــــــــره...... بچه ها همه به اتفاق  می گن:دیگر made by Laie . خانم معلم:(کوچه علی چپ)...سفر دیگر چیه؟؟؟؟.... و این طور میشه که کلاس غلغله میشه و همه می خوان جواب بدن حالا بیا زنگ علوم باشه و ازشون پرسیده باشی که چطور میشه در مصرف آب صرفه جویی کرد...کلاس ساکت...

خلاصه گفتم یکی یکی....امیر حسین..دانش آموزی که اصلا صداشو نمی شنوی هم می خواد حرف بزنه...میگم بگو ببینم...می گه خانم بیاین براتون برنامه های فارسی....وان رو بگم و شروع می کنه به نام بردن دقیق اونا با ساعت پخش و تکرار شو...جوری که حتی من بلد نبودم....می گم چشمم روشن پس دیگه درس تعطیل دیگه..مهدی مبصره می گه نه خانم ما اول مشقمونو می نویسیم بعد ساعت که ۷ شد میشینیم پای تلوزیون تا ۱۲ شب...خانم معلم:اونوقت همتون هم این شبکه رو دارین؟ پویا:خانم ما نداشتیم و همش با سونی دایی مون که با ما زندگی می کنه فوتبال بازی می کردیم اما دایی مون رفت اونو فروخت . خانم معلم:اوخی حتما خیلی ناراحت شدی...حوصلت که سر نمیره؟ پویا:نه خانم خیلی هم خوب شد آخه داییمون که سونی شو فروخت رفت ماهــ......وا.....ره خرید ما هم میشینیم پاش تا ۱۲ شب....خانم معلم:خب حالا چیزی هم حالیتون میشه....(لطفا از اینجا به بعد رو افراد زیر ۱۸ سال مطالعه نکنن )علی:آره خانم..یه روز اسـ.کار گم شد..بعد روی تاتـ..یانا پیدا شد....Champagneبله اصلا سفر دلپذیر رو ول کنین بریم یه درس دیگه....بچه ها:خانم افسانه افــ...سونگر چطوره!

 

 

اردو بران

سلام.اگرچه به دیر آپ کردنم عادت کردید اما این بار خودم عمدا دیر اومدم بنویسم درست مثه بچه ای که دلش نمیاد آخرین تکه ی شکلاتشو بخوره...می دونین که دیگه رسما انیشتنام فارغ شدن و رفتن کیف و حال...اما خودمونیم هنوز چیزایی رو واسه روزهای  تعطیل گذاشتم...آرهYahپس با خیال جمع می ریم  سراغ دسته گلایی که انیشتنا آب دادن.

اردو بران

خانم مدیر اومد گفت می خوایم بچه هارو ببریم اردو..بچه ها:خانم مدیر: البته فقط بچه های ساکت و مودب و خوب رو....دوباره بچه ها:(اعتماد به نفس رو از خانم معلمشون به ارث بردن گمونم.)

خانم مدیر:گفتم که همه نه...فقط بچه های مودب و ساکت و...بچه ها:

خانم مدیر:خب راستین  نیاد...پویا رو که اصلا فکرشو نکن....حسین رو بیاریم؟....وای خدا اون روزو نیاره...آرین که بهتره بره خونه استراحت کنه...علی ....نه خانم مگه از جونم سیر شدم...امیر محمد...رو...حالا ببینم...ابولفضل رو؟؟؟؟؟؟جدی نمی گی؟؟؟؟نه خانم معلم نمی خوایم تلفات بدیم...محراب؟؟می زنه بچه های مردم رو می کشه.....(احیانا من جکی جانی و یا بروسلی چیزی بودم که تونستم اینا رو کنترل کنم ..هان!)ماهان...اون که خودش حال نداره بیاد(خانم مدیر هم فهمیده! )

خانم معلم:پس خانم مدیر می خواین دوتایی بریم ماه عســ ببخشید اردو؟؟؟!!؟؟؟!!!

خلاصه بعد از تحمل کلی گریه و زاری بچه ها بهشون گفتم بیاین یه راه حلی دارم...ماماناتونو بیارین...حلهGun Toutingالبته راستین جان می دونی که تورو هیچ رقمه نمی تونم ضمانت کنم.. راستین:خانم ما اصلا خودم نمیایم.... و این طوری شدکه با ریش گرو گذاشتن و کلی منت و خواهش  ۱۳ تا از انیشتنارو برداشتیم با گل پسرای اون یکی کلاس اول(فکر کنم همه شون مجوز اردو رو کسب کرده بودند )رفتیم پارکی که تا مدرسه مون بیست دقیقه بیشتر راه نبود...ناگفته نماند که تو همین راه کلی گلاب به روتون بچه ها ماشین سرشونو گرفتو سبز شدنو زرد شدنو بالا اوردنو (ازدست این  خانم مدیر٬همه مونو چپونده بود تو یه مینی بوسی که اقای راننده اش هم اجازه نمی داد پنجره ها رو وا کنیمWhoop De Doo ) بعضی ها هم همچین پاشون افتاد تو ماشین شروع کردن به خوردن خوراکی هاشونو یه عده این طور حالشون بد بود...ازقبل کلی به بچه ها سفارش کردیم که یه هو که از ماشین پیاده شدین عین ندید بدیدا نپرین تو پارک ها...اول جمع شین تا گروه بندیتون کنم..دست هم گروهی هاتونو ول نمی کنین ها...خوشبختانه...خدارو شکر...گوش شیطان کر...جان خانم معلم...اگه بچه ها کاری کرده باشن که خانم معلم غافلگیر شه..اونا درست همون جوری که پیش بینی کرده بودم قبل از ترمز کردن مینی بوس همشون تو پارک بودن و داشتن واسه  زودتر بالا رفتن از سرسره کتک کاری می کردن...بگذریم که چه قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر حرص خوردم اما از بس هوا خوب بود و همه جا سرسبز و بچه ها هم که هی از شادی شلنگ تخته مینداختن..دنیایی بود بس دیدنی...بعد از چند ساعت با هراز بدبختی بچه ها رو جمع کردم تا ازشون عکس بگیرم..همچین که اومدم دومین عکس رو با فاصله ی زمانی ۳۰ ثانیه بگیرم یهو دیدم ۱۳ نفر شدن ۱۲ تا...حالا یکی منو باد بزنه....منو خانم مدیرو اهالی پارکو پدر مادرایی که بچه هاشونو آورده بودن پارکو همه٬ همه چیزو ول کردیم افتادیم دنبال حدس بزنین کی؟؟؟؟؟بله...آرین باری دیگر نشان داد که اگرچه در ضربه زدن و لت و پار کردن خودش(  حتی در جایی چون خلاء )مهارت داره بلکه میتونه تنها در عرض ۳۰ ثانیه خودشو گم کنه...خلاصه بعد از نیم ساعت یکی از انیشتنام خبر آورد که آرین رفته کنار استخر پارک٬ ماهی ها رو ببینه...نمی دونین چه حالی داشتم وقتی آرین رو دیدم دلم می خواست از شدت خوشحالی چنتا محکم بزنم تو سرش! من که رسما از شدت خشم و ترس لال شدم...خانم مدیر خیلی بی خیال می گه...آرین ببین خانم معلمت (جان به جان آفرین تسلیم کرده)چه قدر نگران شده...اونجا چی کار می کردی؟آرین:خانم حوصله مون سر رفته بود رفتیم ماهی ببینیم....

بله خدارو شکر تصمیم گرفتیم برگریم و ما در حالیکه به شکل MP3 در مینی بوس سعی می کردیم زنده بمانیم  خانم مدیر یه کیم عروسکی مهمانمون کرد و ما مراقب بودیم که اشتباهاً گوش همدیگه رو گاز نگیریم که بالاخره اون روز هم سپری شد...

 

پی نوشت:

۱-در پست آتی از آخرین روز کلاس و کارنامه سخن به میان خواهد آمد

۲-کلاً تعطیلی حال می ده...خفن.

۳-خانم مدیر گفت مجتبی زنگ زده گفته می خواد سال دیگه کلاس دوم رو بیاد اینجا Happy Danceبعد صداشو یواش می کنه میاد سمت گوشم..البته نمی ذارم بیاد کلاس توGnome ...امسال خیلی زجر کشیدی....و در ادامه میگه آخه احتمالا سال دیگه فقط یه کلاس اول داریم و شما اگه خدا بخدا اینجا بمونی باید بری کلاس دوم....

۴-

جشن حروف الفبا و روز معلم

کیک جشن حروف الفبا

سلام.سوت..سوت..دست...دست....دست...

شمع و چراغا رو روشن کنین جشن الفبا داریم....

یکی بیاد راستینو بگیره....

دروازه ها رو وا کنید جشن الفبا داریم....

حسین کلاه مهدی رو پاره نکن

لالای لای...لالای لای....

من واقعا به چنین جشن پر شوری افتخار می کنم.....

امیر محمد:خانم نمی ریم ورزش ...

بله این بخشی از فضای کلاسمون بود...ماجرا از جایی شروع شد که فهمیدم رسم بر اینه که واسه کلاس اولا جشن پایان سال می گیرن که باسواد شدنشونو جشن بگیرن.منم از اونجایی که واسه برگزاری هر گونه جشنی در کلاس پایه ام گفتم چه بهانه ای بهتر از این که با سواد شدن انیشتنامو جشن بگیرم..خلاصه بعد از کلی صلاح و مشورت با مدیر و اولیا ، به پیشنهاد اونا قرار شد در هفته ی معلم این جشن رو بگیریم که یک تیری باشد با دو نشان(هم جشن حروف الفبا و هم قدر دانی از خانم معلم....ووووووووووووووووووووی) و این طوری شد که بعد از کلی تمرین سرود های مختلف و آماده کردن انیشتنا واسه مراسم از اولیا خواستم که واسه پسراشون کلاه درست کنن و یه حروف الفبا هم تو گردنشون بندازن و لباسهای عیدشونو (اگه سالم نگه داشته باشن...اگه ها)بپوشن و خودشونم بیان تو جشن...خلاصه در روز جشن منم لپ تاپ بردم  تا در حکم یک دی جی ،واسشون شعرای کتاب رو بذارم  ...از هفته ها پیش با بچه ها چند شعر تمرین کرده بودم و بارها بهشون گفتم اگر خدای نکرده،گوش شیطان کر...اگه یک بار !یکی !جایی از شعر رو خراب کرد صداشو در نیارین و همون جوری ادامه بدین...که خوشبختانه یکی ،دو بار بیشتر بچه ها سوتی ندادن و خدا رو شکر کسی جز حسین هی هر بار  داد نمی زد خانم حروف الفبا رو اشتباه خوندن...خانم اینجا رو اشتباه خوندن...خانم درست خوندن؟خانم... ؟

کلا همه چیز خیلی خوب بود و جشن با دادن هدایا به انیشتنا و خوردن کیک و البته گرفتن یک عدد سکه ی ربع بهار آزادی از طرف اولیای کلاس به مناسبت روز معلم و گرفتن شونصد تا عکس..به خوبی و خوشی تموم شد و من از بس انیشتنا یی رو  که ماماناشونو دیده بودن و هزاران هزار برابر شیطان شده بودن کنترل کرده بودم با خاک هموار بودم اما با خاطره ای خوش و به یاد موندنی از اون روز برگشتم...البته نمی دونم سال آینده اصلا معلم هستم یا نه و اینکه اگه باشم در چه پایه ای تدریس می کنم اما تو جشن حروف الفبا وقتی می دیدم بچه ها متن هایی رو که خودشون نوشته بودن اونقدر روان و زیبا می خوندن اشک تو چشام جمع شد...می دونید روز اول که اومدم کلاس دیدم بچه ها حتی نمی تونن اسم خودشونو بنویسن..حتی نمی دونن راست کدوم وره و چپ کدوم ور ترسیدم...اما حالا روزایی رو می بینم که انیشتنام می تونن بخونن و بنویسن...من این تجربه رو به عنوان یه ستاره ی کوچیک در کارنامه ی زندگیم در نظر می گیرم که به لطف خدای مهربون تونستم کسبش کنم تا درلحظات سخت زندگی بهش افتخار کنم....حالا که دو هفته ای بیشتر به پایان کلاسمون نمونده می دونم که یه روز دلم بد جوری واسشون تنگ می شه...

البته اگه تا اون روز راستین منو نکشه  اگرچه نا گفته نماند که مامان راستین تو برگزاری این جشن و هماهنگی با دیگر مادرا خیلی کمک کرد...حتی دیدم که تو آخرین جلسه ی اولیا و مربیان چطور داره با مشت و لگد از مادرا پول می گیره که واسه من هدیه بخرن .

 

پی نوشت: « هفته ی معلم به همه ی اون معلمایی که اونقدر عاشقن که نور محبت و صمیمیت رو می تونن تو نگاه دانش آموزاشون ببین و با اینکه یه چیزی رو هفتصد بار واسه انیشناشون توضیح می دنو اونا باز هاج و واج نگاه می کنن اما همچنان صبورانه به تدریس ادامه می دن تبریک می گم...در پناه خداوند ...عاشق بمونن و سلامت Flower » آمین.

عروس تپل مپل

سلام.من اومدم با یه دنیا حرف.اونقدر زیادن که نمی دونم از کجا بگم ...راستش اونقدر کار سرم ریخته که پیداکردن دو ساعت وقت آزاد واسه نشستن پشت کامپیوتر شده نایاب. 

اول از همه اینکه همه ی پیش بینی هام کاملا درست بودن بجز اینکه اشتباها گفتم ماهان میاد میگه حال نداشتیم پیک حل کنیم ...آخه چه معلمی هستم ؟ به بچه تحمت ناروا زدم....باید اعتراف کنم که اون اصلا فرداش نیومد مدرسه...قبل از اینکه بپرسم چرا!!! ٬می گه خانم تازه از تهران اومده بودیم حال نداشتیم بیایم مدرسه... راجع به راستین هم همون قدر بگم که ۲۰۰ هزار تومن باباش بهش عیدی داده بود و ۵۰ هزار تومن مامانش و حالا باقی بستگان بماند...

دموکراسی:

۱۴ فروردین بود .می گم بچه ها رای می گیریم ببینیم کیا می خوان املا بگم٬ کیا نمی خوان ! ۹ نفر موافق و ۹ نفر مخالف بودن در حالیکه  ماهان غایب بود و كلا  ۱۷ نفر مي شدن...كشف كردم كه حسین داره به  هر دو رای می ده...اما با فشار بچه ها اونم طرف تنبلا رو گرفت..ازاون به بعد هرچی میشه بچه ها می گن خانم رای بگیریم ریاضي کار کنیم یا تراش بازی!راي بگيريم بخوانيم كار كنيم يا بازي...راي بگيريم....

صداقت:

یه روز  املای سختی گفتم و در حالیکه اکثر شاگرد زرنگای کلاسم هم نتونستن بی غلط بنویسن دیدم ماهان کاملا بی غلط نوشته ...می گم آفرین ماهان جان کارت عالی بود...می گه مرسی....داره می ره که بر می گرده با یه لبخند پت و پهن می گه خانم آخه با همکاری مهدی (مبصر) نوشتیم.

 فشنگ:

آرین یکی از اون دانش آموزای خوشگل کلاسمه که موهای چتری با چشای عسلی با لپای تپل و صورتی داره... اومده کنار میزم می گه خانم وقتی ما می خوایم بریم مهمونی موهامونو فشنگ می کنیم....می گم آرین فشنگ!یعنی چی حالا؟؟؟می گه یعنی مد دیگه....

حالا که حرف آرین شد اینو هم تعریف کنم که یه روز گفتم گل پسرا دفتر املا باز..آرین:خانم ما دفتر املا نیاوردیم...خب یکی یه ورق بده به آرین....بنویسین...آرین:خانم ما مداد نداریم...یکی مداد بده به این بچه...خانم معلم:آرین یه کتابی  بذار زیر ورقت تا خوب بنویسی...Gnomeآرین:خانم راستش ما اصلا کیف نیاوردیم...Baby Girlهمین جوری اومدیم مدرسه...کیفمون یادمون رفت....یه رب بعد باباش کیف رو آورد.

 فستیوال غذا:

به مناسبت هفته ی سلامت قرار شد هر کی یه لقمه ای ٬یه غذای سالمی٬یه نون و پنیری چیزی بیاره تو حیاط مدرسه زیر انداز بذارن بخورن...این مراسم قرار بود ساعت ۱۰ صبح برگزار بشه...یه دفعه دیدیم حسین دیگ با خودش آورده در حالیکه بچه های دیگه فقط لقمه آورده بودن...Whoop De Dooسفره رو گذاشتیم و بچه ها شروع کردن به خوردن ساندویچاشون دیدم حسين خان داره باقالی قاتوق می خوره با ماهی شور و زیتون پرورده...Champagneمی گم آخه حسن ۱۰ صبح غضنفر هم نمی تونه باقالی قاتوق بخوره....می گه خانم اینقدر حال می ده...Happy Dance

سر صف خانم بهداشت داره یه ساعت راجع به چیزایی که ارزش غذایی ندارن توضیح می ده و بعد کلی نمایش و سرود و همه سر خوش از اینکه دیگه بچه ها چیز مفیدی یاد گرفتن می ریم کلاس...پویا میاد پیشم می گه:خانم٬ خانم بهداشت راست می گه .اصلا سوسیس و کالباس خوب نیستن....اصلا پیتزا خوب نیست...یه کم خودشو به گوشام نزدیک می کنه می گه:اما می دونی چیه خانم!همه ی پیتزا ها بدن فقط پیتزای رستوران کنار خونمون خوبه..آخه من خیلی اونجا رو دوست دارم...

 جمله سازی:

دیگه هر کلمه ای که فکرشو بکنید به بچه دادم تا باهاش جمله بسازن اصولا کلمه هایی هم می گم که نتونن با (من ...دوست دارم یا با..زیباست) جمله رو سر هم بیارن تا اینکه می گم با عروس جمله بسازین:

پویا: زن بابا عروس کرد....نگاش كه مي كنم بچه مي فهمه كه اين خانم معلمش هيچي نوفهمه...مي گه سريال زن بابا ديگه!!!مي گم آهان...عروس كرد نه ٬ عروسی کرد.مي گه:همونه ديگه خانم.حالا جمله ي راستين:من یک عروس تپل٬مپل دارم...

بعد بیاین بگین چرا می گم بچه هام انیشتنن.

آرزویی از ته دل:

توی پیک یه جا نوشته هرچی آرزو داری بنویس.تفریبا کل کلاس نوشتن آرزوی سلامتی و شادی واسه خانواده...علی (ر):آرزو دارم یک خانه ی بزرگ و یک ماشین مزدا بخریم.

...

زنگ ورزشه یعنی زنگ فوتباله...مهدی (پ):خانم کی می ریم ورزش؟خانم معلم:چطور مگه:؟مهدی (پ):آخه بابامون یه لباس ورزشی دست دوم واسمون خریده دیگه دل تو دلمون نیست بپوشیمش...

کاربرد ریاضی در زندگی:

علی:خانم این ورق پاره رو ببینین از خیابون پیدا کردیم....خانم معلم:چرا بر داشتیش آخه علی؟!علی:خانم روش عدد نوشته..حالا دیگه ما می تونیم بخونیمش...Happy Danceخانم معلم:آفرین پسرم...حالا به چه دردی می خوره؟علی:خانم شماره تلفته دیگه..خانم معلم:خب!!!!علی:بعد از مدرسه وقتی مشقامونو نوشتیم با امیر محمد می ریم گوشی مامانم رو بر می داريم زنگ می زنیم مرض می ریزیم...Gun Toutingخانم معلم:دیگه زنگ خونه ی مردم رو زدن تموم شد رفتین سراغ تلفون؟؟!!علی:نه خانم اون که تموم شدنی نیست...اما اینو از وقتی اعداد رو  یاد گرفتیم شروع کردیم..خیلی باحاله...Albert Einstein

 اراده آهنين:

بذارین یکم پویا رو براتون توصیف کنم:موهای صاف که ریخته رو پیشونیش!یه وجب و نصفی قد( خانم مدیر میگه اینو دست کم نگیر این سه مترش زیر زمینه)!خوش تیپ و خوش لباس٬فلفل٬آتیش پاره ٬خوش بیان٬( البته با صداي تو دماغي )با سلیقه و هنرمند باعینکی شیشه گرد که دور قابش بنفشه....اینو انتیشتنی به تمام عیار تبدیل کرده...زنگ ور‌‌‌زش كه ميشه بايد بياين پويا رو ببينين كه چه جوري با اون قدش توپ رو ميدوزده و فرار مي كنه.يه روز تو همين گير و دار بچه ها واسه اينكه  بتونن توپ رو صاحب شن مي زنن  پويا  رو مي ندازن٬طفلك سرش باد كرده بود.بهش مي گم پويا حالا كه مصدوم شدي بيا بشين استراحت كن!!!يه نگاه مي كنه به بچه ها مي گه:نه خانم معلم ٬به خاطر بچه ها هم كه شده مي رم بازي...من مي تونم...آره ...من مي تونم.(لطفا اين يه خط ٬با صداي آلن دلون و به صورت تودماغي خوانده شود).

 

.

 

پیش بینی وضعیت انیشتن ها در ایام نوروز

راستین:Reading a Book

کوه تشکیل شده از پول هایی که عیدی گرفته رو روزی ده بار میشموره و برای رفتن به عید دیدنی سر از پا نمی شناسه ٬از باباش یه شونصد تایی پنج هزاری تازه عیدی گرفته و رو ابراست٬تا الان دو یا سه تا دفتر مشق تموم کرده و از بس املا نوشته دیگه درس ها رو از حفظه.مامانش شبا خواب برچسب می بینه و اینکه پسرش تنها کسیه که املاشو بیست گرفته٬یه کوچولو...آره یه کوچولو هم دلش برای خانم معلمش تنگ شده(اینو واسه دل خودم گفتم)Baby Girl

علی:Gun Touting

از بس وروجک بازی در آورده دو سه باری از مامانش چوب خورده٬اونم یه دفتر مشق تموم کرده٬ هر وقت مامانش میگه بیا املا بهت بگم سرشو خارش می ده می گه ووووااااااااااااااییییییییییییی یه ذره از یه کوچولو بیشتر دلش واسه خانم معلمش تنگ شده و برای بازی کردن تو حیاط مدرسه البته بازی که چه عرض کنم همون شلنگ تخته اندازی.راستی بین خودمون بمونه یه دو باری هم با امیر محمد رفته زنگ خونه ی مردم رو زده و فرار کرده.

ماهان:Champagne

کلا حال نداره مشق بنویسه٬پیک نوروزیشو هم گذاشته واسه شب سیزده بدر٬هر جا میره مهمونی یه شوکلات واسه خانم معلمش بر می داره(آخه تقریبا هر روز یه شوکلات آب نباتی که آبدارچی مدرسه به جای باقی پولش بهش می ده میاره بهم میده)البته ناگفته نماند که آجیل های صاحب خانه از دست ماهان جان سالم به در نمی برن و حتما اولش میره سراغ نخود اش٬دلش هم زیاد واسه مدرسه و خانم معلم تنگ نشده.

امیر محمد:

بازی بازی بازی...........هی بازی.صبح و ظهر و عصر بازی.................هر دو سه شب یه بار املا می نویسه اونم بعد از اینکه مامانش یه چنتا کتکش زدWhoop De Doo٬املاهاش هم بیشتر از ۱۵ نمی شه ٬زیاد عیدی جمع نکرده اما با همونش هم خوشه٬ گاهی حوصله اش سر میره اما با علی که همسایش هم هست میره فوتبال و بعد از فوتبال ٬امر خطیر زنگ در زدن و ...راستی خیلی دلش واسه خانم معلم تنگ شده...اینو مطمئنم....Yatta

مهدی پ :Onion Head emoticon

فوتبال............فوتبال......فوتبال..عمرا حتی یه املا نوشته باشه٬پیکش رو هم باباش شب آخری با یه خطی که نفهمم اون نوشته حل می کنه اما یادش میره نقطه های یـ و تـ  و ش رو دونه دونه بذاره

مهدی مبصره:

دو تا دفتر مشق رو شیرین پر کرده٬همچنان مودب و با شخصیت می ره عید دیدنی٬دل تو دلش نیست که بیاد اسم بچه ها رو بنویسه.

امیر حسن خ:

پایین همه ی مشقاش نوشته خانم معلم گلم دوست دارم٬خانم معلم گلم دلم برایت تنگ شده٬خانم معلم گلم....

حسین:

مامانش دل تو دلش نیست که مدرسه ها وا بشه تا از دست شیطنتاش جان سالم به در ببرهgirl_cray2.gif٬ اونم سهم عمده ای در زنگ زدن در و فرار کردن (همون تفریح سالمی که علی و امیر محمد دارن دیگه)داره...کلا دو تا املا نوشته...و به جای اینکه بگه خانم معلم دست گلت درد نکنه می گه مامان دست گلت درد نکنه...

علی ر:

پول دست هرکی ببینه فکر می کنه پول خودشه که ازش دزدیدن٬هر شب خیلی خوش خط املا می نویسه و مامانش واسه هر املاش یه هفتاد٬هشتاد تایی برچسب می ده٬بدش نمی یاد این تعطیلات تموم شه بیاد مدرسه.

علیرضا و امیر حسین (خ د) و علی (ن) و امیر علی و پارسا همچنان مودب و مایه افتخار و پز که به به چه بچه هایی اند اگرچه پارسا از آخرین باری که حموم رفته و یا مسواک زده یک ماهی می گذره اما در کل بچه های آبرو داری هستن.

محراب:

ته دلش هیچی نیست و فقط من اینو می دونم اما با هر یه شوخی ای که می کنه چنتا کشته و زخمی می ده و این واسه اینه که قد و هیکلش کمی از هم سناش بیشتره٬دلش خیلی واسه خانم معلمش تنگ شده.

آرین:

از بس از تو مهمونی ها خورده زمین دیگه جای سالم تو بدنش نیست٬نه اینکه دست و پا چلفتی باشه ها... نه..اما اگه قرار باشه تنها یک نفر تنها یک دانش آموز در کره ی زمین تو بازی ها بیوفته و دماغش بشکنه..اون کسی نیست جز...البته خدا نکنه....

 ابولفضل:

داره با پسر عمو هاش بازی می کنه....خیلی گاهی شیطنت می کنه اما همش از دلتنگیه(بعدا شاید گفتم دلتنگ چیه)خواهرش که کلاس پنجم هست بهش هر روز املا میگه و یه بیست خوشگل بهش می ده در حالیکه سه٬چهار تایی غلط داره...دلش خیلی واسه بازی گوشی های توی مدرسه تنگ شده.

پویا:

 با مامانش کلی تخم مرغ رنگی درست کرده و کارت پستال ساخته و آثار هنری خلق کرده و هی نقاشی کشیده و دو٬سه تایی هم املا نوشته و پیکش رو با دقت وصف ناپذیری رنگ آمیزی کرده و دلش یه کم واسه خانم معلمش تنگ شده.

 

بعدا اضافه شد( واسه دل درسا بانو):

هفته ی آخر سال بود که مامان مجتبی زنگ زد مدرسه و من هم تو دفتر بودم٬اگرچه خیلی دوست داشتم ازش حال مجتبی رو بپرسم اما نمی دونم چرا گوشی رو از خانم مدیر نگرفتم....نمی دونم ....نمی دونم که مجتبی چی کار کرده بود که مدیر مدرسه ی جدید مجتبی به مامانش گفته بود که ما ارزشیابی اون شهرتونو قبول نداریم و کارنامه ی ما فرق می کنه که مامانش زنگ زد مدرسه ی ما و چون براش خیلی سخت بود که از جنوب کشور پاشه بیاد شمال کشور مونده بود که چطوری کارنامه ی جدید رو برسونه دستمون تا دوباره بچه رو ارزشیابی کنیم....خودمونیم حتما مجتبی بنا کرده بر ناسازگاری و باور کنین دفتر کتاباشو وا نمی کنه ...........وای مثه مادرایی  شدم که چشم ندارن ببینن بچه شون با زن باباهه خوبه آیا؟؟؟؟؟؟نه؟! آخه تو کل مدرسه مون فقط من قلق مجتبی رو می دونستم ...اوخی...یادش به خیر.....

 

سفره هفت سین ما

سلام.

این سفره رو به کمک انیشتنام گذاشتم...یعنی هرکی یه چیزی آورد....آره اوج هنر نمایی ماست ها....امیدوارم سالی خوش و توام با سلامتی و مهربونی رو تجربه کنیم...خدایا مراقبمون باش....

واسه همه ی شما دوستان هم بهترین ها رو آرزومندم....


شاید اومدم این پست رو ادامه دادم...اما چون به سختی تونستم این عکسو بذارم واسه همین ذوق دارم زودی آپش کنم...امیدوارم بهتون خوش بگذره...همیشه پای عید که میاد وسط دچار دوگانگی میشم یه حس سرشار از شادی و غم...جای خالی عزیزانی که پیشمون نیستن تو این روزا بدجوری دلگیر کننده است و جای کسایی که جدیدا اومدن هم یه روزنه ی امیده و جای اونایی که همیشه هستن تا بهشون تکیه کنی عین موهبته.

از ته دل از خدای محبت می خوام که یه روز با تمام وجودش بیاد با ما و در کنار ما زندگی کنه و همه ی ما رو پدرانه زیر آغوشش بگیره که من تشنه ی محبتشم...با تمام وجود


                                                          آمین


راستی به اون 50 تومنی روی سبزه دقت کردین؟کار ماهانه..می گم ماهان جان اینجا نانوایی یا آرایشگاه که نیست.میگه:نه خانم این عیدی من به شماست ....ای جان فقط هین پولو داشت.