زنگ ورزش

 

زنگ ورزش یکی از پر طرفدارترین زنگ های کلاسی ماست و در واقع تنها زنگی است که بچه ها می دونن کی داریم حالا بیا زنگ بنویسیم؟

زنگ اول

خانم معلم:خب پسرای گلم این زنگ چی داریم؟ ـ کل کلاس:فوتبال

خانم معلم:نه چون می خواییم نوشتن یاد بگیریم بنویسیم داریم.....کل کلاس:  اَه و بعد ده بیست نفری که یا می خوان برن آب بخورن یا می خوان برن دستشویی و یا اینکه کلا چیزی نمی خوان و فقط فوتبال می خوان.  لازم به ذکر است که تاکید اساسی شون هم تنها روی فوتباله و نه خدای نکرده ورزش و نرمشی هـــــــــــــــــــــــــــــــــا.یعنی وقتی می گم آره زنگ بعد ورزش داریم همه باز به اتفاق می گن اَه خانم ورزش نه بریم فوتبال.  از اینرو روزها براشون سخنرانی کردم که بچه ها فوتبال تنها یکی از انواع ورزش هاست و میشه به دیگر ورزش ها هم  فکر کرد و خوشبختانه جواب هم داده  و الان همه با هم به این باور رسیدیم که ورزش یعنی فوتبال. 

اگه از بچه هام بپرسین می خواین چه کاره بشین همه می خوان فوتبالیست بشن.یه روز بهشون گفتم خب فوتبالیست شدن هم خوبه اما چه بهتره که یه فوتبالیست باسواد و تحصیل کرده باشین مثل............. مثل علی دایی که هم مهندس بود و هم فوتبالیست .یه دفعه مهدی که نماینده ی کلاسمه گفت نه خانم ما نمی خوایم مثه علی دایی بشیم مگه ندیدین چطوری از تیم ملی  پرتش کردن بیرون!

بـــــــــــــــــــــــــــله.

خلاصه جاتون خالی که زنگای ورزش نیستین تا این ستاره های طلایی رو که همه لباس رئال مادرید با شماره ی ۹ رو پوشیدن و همه اسمشون کریستیان رونالدو  است رو ببینین که چطور همه دنبال یه توپ از این  سر زمین میوفتن دنبال توپ تا اون سر زمین و این وسط من مثه یک ماشین آمبولانس دنباشون دارم مجروحین رو جمع آوری می کنم...  و جذاب ترین قسمت بازیشونم اینه که با دست گل می زنن و کلی ذوق می کنن...  و من اوایل خطای هند می گرفتم اما چون همه پنالتی ها رو جوری ماهرانه می زنن که دیگه توپ رو نمی شه از زمین همسایه که یه زمین متروکه است بیرون آورد تصمیم گرفتم بیخیال شم تازه اونطوری همیشه بازیها هم بدون گل ،مساوی تموم می شد که زیاد قشنگ هم نبود.

خلاصه داستانی  داریم سر زنگ فوتــــــــبا....ببخشید ورزش.

 

 

من و بچه ها

اولین روز که وارد این مدرسه شدم همه بعد از خوش امد بهم گفتن که وای چه مدرسه ای اومدی.... pirateshipff.gif : 140 par 130 pixels.دانش آموزاش که همه از دم شیطون٬اولیا ها همه جنجالی و مدیر هم تازه کار و تو هم اولین سال آموزش!  اما از اونجایی که من بیدی نیستم که با این باد و باران و طوفان ها بلرزم تصمیم گرفتم که کار خودمو بکنم  و بدون پیش داوری برم کلاس.خوشبختانه روز اول اتفاق ناجوری نیفتاد جز اینکه دو سه تا از دانش آموزام وسط حیات افتادن رو کت و کول هم و از بس همدیگه رو زدن خسته شدن و بعد منو که داشتم سعی می کردم از هم جداشون کنم مورد هدف قرار دادند و خلاصه تلقات چندانی نداشتیم و همه به خیر و خوشی رفتیم سر خونه زندگی مون .

روز دوم:

همه چیز داشت مثل معمول پیش می رفت  خب یعنی: علی داشت وسط کلاس راه می رفت٬راستین داشت مدادش رو با مداد بچه ها اندازه می گرفت و هرکدوم بزرگتر بود واسه خودش بر می داشت٬ماهان داشت نخود می خورد و حسین سرشو انداخته بود از پنجره بیرون و کلاس پنجمی ها رو که داشتن فوتبال بازی می کردن تماشا می کرد و امیر محمد به بچه ها زیرپایی می زد و ۱۵ نفر دیگه هم هی می پرسیدن که کی زنگ می خوره و من داشتم با تمام وجودم داد می کشیدم و نگاره را درس می دادم که ناگهان یه اتفاق جالب افتاد...از اداره زنگ زدن و گفتن بیا برو یه مدرسه دخترونه که ۸ تا بیشتر دانش آموز نداره؟..نه!گفتن بیا برو تو یه دبیرستان مشاور بشو؟...نه خیلی بهتر....گفتن بیا برو استاد دانشگاه بشو ؟ آفـــــــــــــــــــــــــــرین اشتبا گفتید اون اتفاق این بود که:خانم مدیر در زد و برام یه دانش آموز جدیدی به نام مجتبی آورد و من از همون نگاه اول فهمیدم که با هم رابطه ی خوبی خواهیم داشت .یادمه تمام اون روز رو یا داشتم به مجتبی التماس می کردم که بنویسیمش رو از کیفش در بیاره و یا داشتم اونو که داشت با کیف روی پشتش از کلاس فرار می کرد می گرفتم و سر جاش می نشوندم خلاصه گل بود و به سبزه نیز آراسته شد Gun Touting.

روز سوم:

فهمیدم که خیلی خوب دارم پیش میرم چرا که یکی از بهترین دانش اموزامو که واقعا تو کلاس آروم بود و راحت مشقاشو می نوشت تو کلاس اول الف دیدم( ما اول ب هستیم) و معلم اون کلاس که یه خانوم با ۱۰ سال سابقه بود رو دیدم بهم گفت که مامانش اونو آورده اینجا   اون وقت بود که تصمیم بزرگ کبری مو گرفتم یه خط کش گرفتم دستم،اون لبخند پت و پهنی که همیشه رو صورتمه رو جمع کردم،اخما پایین رفتم تو...علی و امیر علی رو بردم گوشه ی کلاس سرپا نگه داشتم،به ماهان گفتم هرچی تو دهنشه تف کنه تو سطل آشغال و به راستین گفتم اگه یه بار دیگه به زور وسایل بچه ها رو بگیره از کلاسم اخراجش می کنم که کلاسم شد مثل یه دسته گل که اگرچه باز مجتبی کیفش رو باز نمی کرد بعد از کمی تحقیقات فهمیدم که مجتبی رو شیفت مخالف اخراج کرده و از اونجایی که کلاس اون یکی خانم معلم رو یک دست از دانش اموزان ساکت پر کرده بودن و دیواری کوتاه تر از من نبود اونو اوردن کلاس من  و خیلی که به رفتارش نگاه کردم فهمیدم که این بچه باید بیش فعالی داشته باشه و وقتی با مادرش صحبت کردم اول انکار کرد و بعد که بهش گفتم من مطمئنم که اون می بایست قرص می خورده و باید ببرینش دکتر گفت که آره اما دو هفته ای میشه که قرصش رو قطع کردم آخه دیدم خوب شد و من در حالیکه سعی می کردم خودمو کنترل کنم  گفتم از کجا فهمیدی خوب شده گفت آخه وقتی تو بیمارستان بود هیچ تکون نمی خورد.

من:چرا بیمارستان بود؟

مادر مجتبی:آخه کتری آب جوش رو ریخته بود رو خودش  و از بس بد پاهاش سوخته بود نمی تونست راه بره...Whoop De Doo

و من بهش گفتم یا دوباره ریتالینشو بهش می دین و یا اینکه می برینش شیفت مقابل ثبت نامش می کنین Rolling Pin.

و اینجوری شد که کمی مجتبی بر روی نیمکت آرام و قرار گرفت اما یکی از بهترین کار ها این بود که با بچه ها قرار گذاشتم که هر زنگی که ازشون راضی باشم یه برچسب از من می گیرن و اگه بتونن اونا رو به ۵ تا برسونن جایزه می گیرن و اگه کارایی بکن که بد باشه یک برچسب ازشون پس می گیرم و تا الان هم که خوب جواب داده اگرچه من کلی از جیب دادم اما این طوری هم اونا راضی ان و هم اعصاب من آروم تر countsheep.gif : 56 par 38 pixels.  .

ادامه دارد... pillowfight.gif : 94 par 48 pixels. .

حیاط= حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط.

پی نوشت:مرسی دوست من.

 

معرفی نامه

به نام خدا

سلام.من کارشناس ارشد روانشناسی هستم و سه ماهی میشه که تو یه مدرسه ی پسرانه معلم کلاس اولی ها شده ام.کلاس اولی ها که چه عرض کنم،ساکت و حرف گوش کن  و منم از بس با تجربه (دروغ چرا بچه که بودم زیاد معلم بازی می کردم) خلاصه کلاس خوب تو دستم بود  و از اونجایی که روانشناسان کلهم بر این باور بودند که هیچ گونه خشونتی نباید در میون باشه هر روز شادتر از روز بعد میومدم خونه  و تصمیم می گرفتم که دیگه نرم سر کار .

آره داشتم می گفتم با تمام این تفاسیر حالا به جایی رسیدم که اگه یه روز نرم مدرسه منو بچه ها دلمون واسه هم تنگ میشه   و اینطوری شد که تصمیم گرفتم بخشی از خاطراتی که هر روز برام رقم میخوره رو در اینجا بیارم تا از این روزهای سرشار از تجربه چیزی ثبت شده داشته باشم.

پس در اینجا لازم میدونم که به خودم خوش آمد گفته  و از شما بخواهم که منتظر پست های آتی باشید.

با تشکر:

خانم معلم کلاس اولی ها Arabic Veil.