من و بچه ها
دانش آموزاش که همه از دم شیطون٬اولیا ها همه جنجالی و مدیر هم تازه کار و تو هم اولین سال آموزش!
اما از اونجایی که من بیدی نیستم که با این باد و باران و طوفان ها بلرزم تصمیم گرفتم که کار خودمو بکنم
و بدون پیش داوری برم کلاس.خوشبختانه روز اول اتفاق ناجوری نیفتاد جز اینکه دو سه تا از دانش آموزام وسط حیات افتادن رو کت و کول هم و از بس همدیگه رو زدن خسته شدن و بعد منو که داشتم سعی می کردم از هم جداشون کنم مورد هدف قرار دادند و خلاصه تلقات چندانی نداشتیم و همه به خیر و خوشی رفتیم سر خونه زندگی مون
.
روز دوم:
همه چیز داشت مثل معمول پیش می رفت
خب یعنی: علی داشت وسط کلاس راه می رفت٬راستین داشت مدادش رو با مداد بچه ها اندازه می گرفت و هرکدوم بزرگتر بود واسه خودش بر می داشت٬ماهان داشت نخود می خورد و حسین سرشو انداخته بود از پنجره بیرون و کلاس پنجمی ها رو که داشتن فوتبال بازی می کردن تماشا می کرد و امیر محمد به بچه ها زیرپایی می زد و ۱۵ نفر دیگه هم هی می پرسیدن که کی زنگ می خوره و من داشتم با تمام وجودم داد می کشیدم و نگاره را درس می دادم که ناگهان یه اتفاق جالب افتاد...از اداره زنگ زدن و گفتن بیا برو یه مدرسه دخترونه که ۸ تا بیشتر دانش آموز نداره؟..نه!گفتن بیا برو تو یه دبیرستان مشاور بشو؟...نه خیلی بهتر....گفتن بیا برو استاد دانشگاه بشو ؟ آفـــــــــــــــــــــــــــرین اشتبا گفتید اون اتفاق این بود که:خانم مدیر در زد و برام یه دانش آموز جدیدی به نام مجتبی آورد و من از همون نگاه اول فهمیدم که با هم رابطه ی خوبی خواهیم داشت
.یادمه تمام اون روز رو یا داشتم به مجتبی التماس می کردم که بنویسیمش رو از کیفش در بیاره و یا داشتم اونو که داشت با کیف روی پشتش از کلاس فرار می کرد می گرفتم و سر جاش می نشوندم خلاصه گل بود و به سبزه نیز آراسته شد
.
روز سوم:
فهمیدم که خیلی خوب دارم پیش میرم چرا که یکی از بهترین دانش اموزامو که واقعا تو کلاس آروم بود و راحت مشقاشو می نوشت تو کلاس اول الف دیدم( ما اول ب هستیم) و معلم اون کلاس که یه خانوم با ۱۰ سال سابقه بود رو دیدم بهم گفت که مامانش اونو آورده اینجا
اون وقت بود که تصمیم بزرگ کبری مو گرفتم یه خط کش گرفتم دستم،اون لبخند پت و پهنی که همیشه رو صورتمه رو جمع کردم،اخما پایین رفتم تو...علی و امیر علی رو بردم گوشه ی کلاس سرپا نگه داشتم،به ماهان گفتم هرچی تو دهنشه تف کنه تو سطل آشغال و به راستین گفتم اگه یه بار دیگه به زور وسایل بچه ها رو بگیره از کلاسم اخراجش می کنم که کلاسم شد مثل یه دسته گل که اگرچه باز مجتبی کیفش رو باز نمی کرد بعد از کمی تحقیقات فهمیدم که مجتبی رو شیفت مخالف اخراج کرده و از اونجایی که کلاس اون یکی خانم معلم رو یک دست از دانش اموزان ساکت پر کرده بودن و دیواری کوتاه تر از من نبود اونو اوردن کلاس من
و خیلی که به رفتارش نگاه کردم فهمیدم که این بچه باید بیش فعالی داشته باشه و وقتی با مادرش صحبت کردم اول انکار کرد و بعد که بهش گفتم من مطمئنم که اون می بایست قرص می خورده و باید ببرینش دکتر گفت که آره اما دو هفته ای میشه که قرصش رو قطع کردم آخه دیدم خوب شد و من در حالیکه سعی می کردم خودمو کنترل کنم
گفتم از کجا فهمیدی خوب شده گفت آخه وقتی تو بیمارستان بود هیچ تکون نمی خورد.
من:چرا بیمارستان بود؟
مادر مجتبی:آخه کتری آب جوش رو ریخته بود رو خودش و از بس بد پاهاش سوخته بود نمی تونست راه بره...
و من بهش گفتم یا دوباره ریتالینشو بهش می دین و یا اینکه می برینش شیفت مقابل ثبت نامش می کنین
.
و اینجوری شد که کمی مجتبی بر روی نیمکت آرام و قرار گرفت اما یکی از بهترین کار ها این بود که با بچه ها قرار گذاشتم که هر زنگی که ازشون راضی باشم یه برچسب از من می گیرن و اگه بتونن اونا رو به ۵ تا برسونن جایزه می گیرن و اگه کارایی بکن که بد باشه یک برچسب ازشون پس می گیرم و تا الان هم که خوب جواب داده اگرچه من کلی از جیب دادم اما این طوری هم اونا راضی ان و هم اعصاب من آروم تر
.
ادامه دارد...
.
حیاط= حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط-حیاط.
پی نوشت:مرسی دوست من.