تو کلاس در حال درس دادن صدای ز  هستم  و کلی زمان صرف کردم تا بهشون یاد بدم که موقع یاد گرفتن درس جدید باید ساکت باشن.  تو همین مابین یهو می بینم میز و صندلی و علی و کتاب و کیفش همه نقش زمین شدن .می گم علی چی داری می کنی در همون حالی که روی زمین ولو شده خیلی جدی دستشو می ذاره زیر چونه اش می گه خانم جان دادیم.

برای اینکه بتونم علی رو رو صندلیش بشونم تا حالا ترفند های مختلفی رو امتحان کردم.مثلا یه روز اونو گوشه ی دیوار نشوندم و یه بچه ای که هرگز از جاش بلند نمیشه رو کنارش نشوندم تا سدی باشه برای رسیدن به اهداف علی اما دیدم که چند بار زد و خورد پیش اومد و چند بار هم علی از روی سر بچه رد شد و بلاخره خودشو به من رسوند.

کلا علی عاشق اینه که از هر چیزی سر در بیاره.هرکی نقاشی می کشه اول علی باید ببینتش و بگه اوخـــــــــــــــــــــــــــی.هرکی پاک کن جدید می خره اول علی باید ببینتش و بگه اوخـــــــــــــــــــــــــی  (البته اگه راستین قبلا اونو از بچه نگرفته باشه و با پاک کن کهنه اش که نای پاک کردن نداره عوضش نکرده باشه.)خلاصه اگه یه روز علی نیاد ،کلاس سوت و کوره . Night 

مجتبی هم که در دعوا سرقفلی میده.اومدم تو کلاس می بینم چنتاشون لپها گل انداخته٬ مو ها  خیس عرق  و چشمها  همه گریان. میگم چی شده و در حالیکه هر ۲۰ نفر  می خوان جواب بدن میگم مجتبی چی شده؟اخماشو می کنه تو هم میگه هیچی خانم علی گفت برو با ابوالفضل دعوا بگیر خب!ما هم رفتیم.  می گم یعنی هرکی بگه برو دعوا باید بری؟میگه پس چی!  می گم خب اون ۴ تای دیگه چرا گریه می کنن؟میگه آخه ابوالفضل رفت اونا رو آورد منم رفتم کلاس پنجمی ها رو آوردم!

اما این جوری به مجتبی نگاه نکنین بذارین از روزی بگم که مهدی (پ) اونقدر تو کلاس حرف زده بود و سر صف بچه ها رو زده بود که دیگه از کاراش خسته شده بودم و کشیدمش بیرون گفتم بچه ها با این دانش آموزی که حرف خانم معلم رو گوش نمیکنه چی کار کنم؟ (اصولا اصل دموکراسی رو رعایت می کنم و ازشون نظزخواهی و حتی رای گیری هم می کنم) ماهان در حالیکه تو کلاس داشت نخود می خورد گفت بزنش خانم  .راستین  در حالیکه تازه یه برچسب ازش به خاطر شلوغ بودنش پس گرفته بودم گفت بگو باباشو بیاره مدرسه  .علی که داشت یواشکی لقمه شو می خورد با دهان پر گفت ببرش کلاس پیش دبستانی ها تا تو کلاس نشستن رو یاد بگیره .حتی پویا که اصولا کم حرفه گفت بندازش تو دستشویی مدرسه و راستین دوباره گفت ببرش دفتر پیش خانم مدیر اما مجتبی تنها کسی بود که گفت نمیشه خانم ببخشیش؟ girl_pinkglassesf.gif

هرچی از مهربونی این بچه بگم کم گفتم.یه روز دیدم تو راهرو دعواست.از کلاس رفتم بیرون دیدم  آقای ناظم و آقای پرورشی مجتبی رو گرفتن نمیذارن بره نمازخونه و مجتبی دست و پا میندازه و فریاد می کشه...از اونجایی که دانش آموزامو بچه های خودم میدونم و دوست ندارم کسی بهشون چپ نگاه کنه میرم میپرسم چی شده؟مجتبی در حالیکه اخم کرده دستاشو می بره بالا میگه می خوام برم نماز نمی ذارن خانم معلم.آقای ناظم میگه کلاس اولی ها نمی تونن برن اونجا .میگم خب چرا می خوای بری؟سرشو میندازه پایین از چنگ آقای ناظم میاد بیرون میاد دم گوش من با صدای آروم می گه آخه حال عزیزمون خوب نیست می خوام براش دعا کنم.

از بس ماهان نخود می خوره آدم هوسش میگیره   و من فقط نخود مدرسه رو که سفت و ریزه دوست دارم.یه زنگ تفریح به مجتبی پول میدم تا بره از بوفه واسم نخود بخره .از قضا اون روز بارونی بود و کلاس اولی ها واسه اینکه سرما نخورن اجازه نداشتن از کلاس بیان بیرون.   چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم آقای ناظم داره مجتبی رو هل میده تو کلاس و مجتبی هم در حالیکه ابروهاش گره خورده با سر میره تو شکم آقای ناظم و هی رو می کنه به من می گه:خانم معلم این نمیذاره نخود بخرم و در حالیکه آقای ناظم همچنان داره سعی می کنه اونو تو کلاس بندازه میگه نخــــــــــــــــــــــــــود تعطیل.حالا من میگم مجتبی !نخود نمی خواد بیا حالا مگه این بچه کوتاه میاد خلاصه چیزی نمومده بود که همه بفهمن خانم معلم هوس نخود کرده    .

 علی میاد کنار میزم می پرسه خانم زنگ چندمه می گم زنگ آخر.دستشو میندازه زیر چونه اش و خودشو میندازه رو میز می گه خانوم ما می خوایم از فردا لهاب دشکمون رو بیاریم اینجا بخوابیم.می گم چرا علی؟می گه آخه شما رو خیلی دوست داریم.البته از اول شما رو دوست نداشتیم ها قبل از اینکه شما بیاین من و راستین با هم قرار گداشتیم بریم کلاس روبرو پیش معلم پیش دبستانیمون اونجا بمونیم ـ و در حالیکه الان کاملا منو بغل کرده و هی داره دستامو می بوسه می گه:حتی گریه هم کردیم اما الان شما رو خیلی دوست داریم  .

اصولا عادت علی اینکه وقتی زنگ می خوره میاد منو محکم بغل می کنه و دستامو می بوسه و بعد اون وقت دیگه باید یکی بیاد منو از زیر دست و پای دیگر دانش آموزا که دارن به سمتم حمله می کنن تا منو ببوسن نجات بده و این در حالیه که علی نمی ذاره اونا بیان طرفم و بدونین که چه جنگی میشه و ما کی سلامت از کلاس میایم بیرون  .