تبليغاتX
خانم معلّم

خانم معلّم

دست نوشته هایی از یک دبستان پسرانه

امیدوارم امسال بهترین ها رو تجربه کنید.

بهترین ها رو امسال تجربه کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 18:31  توسط خانم معلّم  | 

دختران ایرانی و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:56  توسط خانم معلّم  | 

یاد دوران مدرسه از نوع دخترانه

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 18:57  توسط خانم معلّم  | 

روزت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:48  توسط خانم معلّم  | 

شعر حسنی 2011

حسنی نگو جوون بگو 

علاف و چش چرون بگو 

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه 

نه سیما جون ،نه رعنا جون 

نه نازی و پریسا جون 

هیچ کس باهاش رفیق نبود 

تنها توی کافی شاپ 

نگاه می کرد به بشقاب ! 

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟ 

نه نمی رم نه نمی رم 

به دخترا دل می بازی ؟! 

نه نمی دم نه نمی دم 



گل پری جون با زانتیا 

ویبره می رفت تو کوچه ها 

گلیه چرا ویبره میری ؟ 

دارم میرم به سلمونی 

که شب برم به مهمونی 

گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین 

یه کمی به من سواری می دی ؟! 

نه که نمی دم 

چرا نمی دی ؟ 

واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم 

اما تو چی ؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:10  توسط خانم معلّم  | 

فرهنگ کار تیمی

 در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تیم  10 نفره  روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

گوشه ای ازسخنرانی همایش کیفیت

پی نوشت:راستی هرکی دوست داشت می تونه اینو تو پستش بذاره چرا که خود من هم از یه دوست گرفتمش که اونم از یه جایی برداشته بود.پس حق کپی رایت نداره....برو عزیزم...خوش باش...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 0:58  توسط خانم معلّم  | 

;(

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 12:43  توسط خانم معلّم  | 

مهر شروع يك پايان...و يا پايان يك شروع...

تا اطلاع ثانوي

خانم معلم استند باي

مي باشد.

 

پي نوشت:اگرچه يه پيشنهاد از يك مدرسه ي غير انتفاعي دخترونه واسه تدريس در پايه چهارم دارم اما به گمونم بايد يه فكر اساسي واسه خودم بكنم.يه فكري كه منو جدا كنه از اين بلا تكليفي كه اين جامعه رو گرفتار خودش كرده و ما جوونا رو گرفتار تر.ناگفته نماند كه اگرچه سال گذشته در مدرسه ي دولتي شاغل بودم اما استخدام نبوده و از استند باي بودن متنفر مي باشم.Gun Touting

پي پي نوشت:مهم نيست كه چقدر تحصيلات داشته باشي،مهم نيست كه چقدر عاشق و دلسوز باشي،مهم نيست كه چقدر با علم روز بري كلاس،حتي مهم نيست كه يك معلم روانشناسي باشي كه اگه به درد هيچكي نخورده باشه حداقل بچه هاي يه كلاسو با بك گراند خوب از زندگي و جامعه پرورش داده...مهم نيست كه خانم معلم باشه يا نباشه...مهم اينه كه از ما بهترون هستن و باشن.Champagne

پي پي نوشت:يه حسي بهم مي گه كه دوباره ميان دنبالم اما من نيستم اون كسي كه افسار زندگي مو بدم دست اينا كه واسه منافع خودشون آدمو مي خوان...بايد برم فوق ليسانسمو از دمه كوزه بردارم و به جاي اينكه هي به اينا سوپسيد بدم برم ...برم خودمو اونقدر قوي كنم كه با منت كشي بيفتن دنبالم.

پي پي پي نوشت:دلم واسه بچه هايي مي سوزه كه ديگه كسي دلش براشون  نمي سوزه.connie_49.gif

حتما خدا ي حق برام نقشه ي بهتري داره.پس زنده ام در نام خداي زنده...آمين.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 17:30  توسط خانم معلّم  | 

تابستان بي تكليف

رفته بودم جايي مهموني كه چشمم به يكي از بچه هاي كلاس اولي افتاد كه از قضا تو مدرسه ي خودمون اما شيفت مقابل درس مي خوند اما از اونجا كه اصلا خوشم نمياد از بزرگترايي كه تا چشمشون مي خوره به بچه ها شروع مي كنن به سوال طرح كردن سعي كردم بي خيال شم به خصوص كه خودم هم خاطرات خوبي در اين زمينه نداشتم يعني راستشو بخواين يه دايي دارم كه وقتي خونه ي خواهر زاده ها و برادر زاده هاش زنگ مي زنه و شمارش رو آيدي كالر مي افته گوشي تلفن عين بمب ساعتي تو هوا واسه ديگري پرت ميشه استرس.راستش بچه كه بوديم تا ما رو ميديد جلوي خاله و عمو و ننه و بابا براش فرق نمي كرد كه همين جوري شروع مي كرد به طرح معماهايي كه خدا مي دونه از كجا پيداشون مي كرد .مثلا دو تا ميخ كه شبيه علامت سوال بودن و تو هم رفته بودن رو مي دادكه مي بايستي با فكر كردن درشون مياوردي و اگرچه مي دونستيم هركول هم باشيم نمي تونيم با قدرت درشون بياريم ها اما وقتي فكر كار نمي كرد كبود ميشديم از بس زور مي زديم اما اون تو چشم بر هم زدني درشون مي آوردابله يا 4 تا چوب كبريت مي داد مي گفت باهاش 5 تا مربع بسازين و از اين جور چيزا يا اگه خيلي ديگه باهات خوب بود ازت پايتخت هندوراس يا قرقيزستان رو مي پرسيد و ما هم بدتر از هويج فقط نگاش مي كرديم.بله داشتم مي گفتم. خلاصه اينكه با تمام اين تعاريف با خودم گفتم حالا يكي دو تا سوال آسون كه اشكالي ندارهYatta البته نه اينكه اصلا خواسته باشم خانم معلمشونو محك بزنما...نه ...(( خدا كنه اگه كسي خواست با پرسيدن سوال از انيشتنام منو محك بزنه شانس آورده باشم و امير محمد و امير علي و آرين اونورا نباشن)) كه از پرسيدن سوالات آسون شروع كردم يهو ديدم دارم كم كم ازش فيثاغورس مي پرسم.از بس بلد بود بچه همه رو...بهش مي گم خب چي بپرسم ازت كه بلد نباشي؟girl_cray2.gifرو مي كنه به من و در حاليكه سرش پايينه و چشاشو تا ابروهاش بالا كشيده مي گه:بعيد مي دونم بتوني چيزي پيدا كني آخه خانم معلم مون كتاب تابستانه بهمون داده..منو مي بيني همين جوري راست راست پاشدم اومدم خونه بدونه اينكه به انيشتنام كــــــــــــــــــــــــتـــــــاب تابـــــــــــــــســــــــــــــــتــــــــــــــــــانه بدم  حالا اگه برن معتاد بشن من چي كنم...اگه علي با امير محمد وحسين واسه فان برن دزدي چي؟اگه ماهان از بس بي حوصله بود رفت پاي ما.هواره و يهو  اشتباهي.... اشتباهي ها دستش رفت رو يه كانال كه رمز چهار تا صفر داشت و اونم مي دونست چي...وقت تماماگه اگه راستين نرفت انگليس جاش از صبح تا بوق سگ رفته سوني بازي كنه چي...

 

پي نوشت:مي دونين چيه دلم واسشون تنگ شده.

پي پي نوشت:پايتخت هندوراس :تگوسي‌گالپا  و پايخت قرقيزستان :بيشكك مي باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 17:44  توسط خانم معلّم  | 

دل نوشته

دیشب خواب مجتبی رو دیدم

خواب کلاسو

خواب یک یک دانش آموزامو

ای وای داره دلم واسه انیشتنام تنگ می شه و دیگه شاید نبینمشون

ای وای راستی دلم برای شیطنتاشون لک زده ها...

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 1:30  توسط خانم معلّم  |