امیدوارم امسال بهترین ها رو تجربه کنید.

دست نوشته هایی از یک دبستان پسرانه

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.
در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.
با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.
گوشه ای ازسخنرانی همایش کیفیت
![]()
پی نوشت:راستی هرکی دوست داشت می تونه اینو تو پستش بذاره چرا که خود من هم از یه دوست گرفتمش که اونم از یه جایی برداشته بود.پس حق کپی رایت نداره....
برو عزیزم...خوش باش...![]()
خانم معلم استند باي
مي باشد.![]()
پي نوشت:اگرچه يه پيشنهاد از يك مدرسه ي غير انتفاعي دخترونه واسه تدريس در پايه چهارم دارم اما به گمونم بايد يه فكر اساسي واسه خودم بكنم.يه فكري كه منو جدا كنه از اين بلا تكليفي كه اين جامعه رو گرفتار خودش كرده و ما جوونا رو گرفتار تر.ناگفته نماند كه اگرچه سال گذشته در مدرسه ي دولتي شاغل بودم اما استخدام نبوده و از استند باي بودن متنفر مي باشم.
پي پي نوشت:مهم نيست كه چقدر تحصيلات داشته باشي،مهم نيست كه چقدر عاشق و دلسوز باشي،مهم نيست كه چقدر با علم روز بري كلاس،حتي مهم نيست كه يك معلم روانشناسي باشي كه اگه به درد هيچكي نخورده باشه حداقل بچه هاي يه كلاسو با بك گراند خوب از زندگي و جامعه پرورش داده...مهم نيست كه خانم معلم باشه يا نباشه...مهم اينه كه از ما بهترون هستن و باشن.
پي پي نوشت:يه حسي بهم مي گه كه دوباره ميان دنبالم اما من نيستم اون كسي كه افسار زندگي مو بدم دست اينا كه واسه منافع خودشون آدمو مي خوان...بايد برم فوق ليسانسمو از دمه كوزه بردارم و به جاي اينكه هي به اينا سوپسيد بدم برم ...برم خودمو اونقدر قوي كنم كه با منت كشي بيفتن دنبالم.
پي پي پي نوشت:دلم واسه بچه هايي مي سوزه كه ديگه كسي دلش براشون نمي سوزه.
حتما خدا ي حق برام نقشه ي بهتري داره.پس زنده ام در نام خداي زنده...آمين.![]()
رفته بودم جايي مهموني كه چشمم به يكي از بچه هاي كلاس اولي افتاد كه از قضا تو مدرسه ي خودمون اما شيفت مقابل درس مي خوند
اما از اونجا كه اصلا خوشم نمياد از بزرگترايي كه تا چشمشون مي خوره به بچه ها شروع مي كنن به سوال طرح كردن سعي كردم بي خيال شم به خصوص كه خودم هم خاطرات خوبي در اين زمينه نداشتم
يعني راستشو بخواين يه دايي دارم كه وقتي خونه ي خواهر زاده ها و برادر زاده هاش زنگ مي زنه و شمارش رو آيدي كالر مي افته گوشي تلفن عين بمب ساعتي تو هوا واسه ديگري پرت ميشه
.راستش بچه كه بوديم تا ما رو ميديد جلوي خاله و عمو و ننه و بابا براش فرق نمي كرد كه همين جوري شروع مي كرد به طرح معماهايي كه خدا مي دونه از كجا پيداشون مي كرد
.مثلا دو تا ميخ كه شبيه علامت سوال بودن و تو هم رفته بودن رو مي دادكه مي بايستي با فكر كردن درشون مياوردي و اگرچه مي دونستيم هركول هم باشيم نمي تونيم با قدرت درشون بياريم ها اما وقتي فكر كار نمي كرد كبود ميشديم از بس زور مي زديم اما اون تو چشم بر هم زدني درشون مي آورد
يا 4 تا چوب كبريت مي داد مي گفت باهاش 5 تا مربع بسازين
و از اين جور چيزا يا اگه خيلي ديگه باهات خوب بود ازت پايتخت هندوراس يا قرقيزستان رو مي پرسيد و ما هم بدتر از هويج فقط نگاش مي كرديم
.بله داشتم مي گفتم. خلاصه اينكه با تمام اين تعاريف با خودم گفتم حالا يكي دو تا سوال آسون كه اشكالي نداره
البته نه اينكه اصلا خواسته باشم خانم معلمشونو محك بزنما...نه
...(( خدا كنه اگه كسي خواست با پرسيدن سوال از انيشتنام منو محك بزنه شانس آورده باشم و امير محمد و امير علي و آرين اونورا نباشن
)) كه از پرسيدن سوالات آسون شروع كردم يهو ديدم دارم كم كم ازش فيثاغورس مي پرسم
.از بس بلد بود بچه همه رو...
بهش مي گم خب چي بپرسم ازت كه بلد نباشي؟
رو مي كنه به من و در حاليكه سرش پايينه و چشاشو تا ابروهاش بالا كشيده مي گه:بعيد مي دونم بتوني چيزي پيدا كني آخه خانم معلم مون كتاب تابستانه بهمون داده..
منو مي بيني
همين جوري راست راست پاشدم اومدم خونه بدونه اينكه به انيشتنام كــــــــــــــــــــــــتـــــــاب تابـــــــــــــــســــــــــــــــتــــــــــــــــــانه بدم
حالا اگه برن معتاد بشن من چي كنم...
اگه علي با امير محمد وحسين واسه فان برن دزدي چي؟
اگه ماهان از بس بي حوصله بود رفت پاي ما.هواره و يهو اشتباهي.... اشتباهي ها دستش رفت رو يه كانال كه رمز چهار تا صفر داشت و اونم مي دونست چي...
اگه اگه راستين نرفت انگليس جاش از صبح تا بوق سگ رفته سوني بازي كنه چي...
پي نوشت:مي دونين چيه دلم واسشون تنگ شده.
پي پي نوشت:پايتخت هندوراس :تگوسيگالپا و پايخت قرقيزستان :بيشكك مي باشد.
خواب کلاسو 
خواب یک یک دانش آموزامو 
ای وای داره دلم واسه انیشتنام تنگ می شه و دیگه شاید نبینمشون 
ای وای راستی دلم برای شیطنتاشون لک زده ها...